0

لحظه ناب‌ التماس‌

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

لحظه ناب‌ التماس‌

راوي :همرزم شهيد
منبع :بغض ترك خورده
فرماندة‌گردان‌بود. سراپا اخلاص‌. عارف‌مسلك‌. نه‌اينكه‌حرف‌من‌باشد، بلكه‌همة‌بچه‌هاي‌گردان‌مي‌گفتند: محمود تكه‌نوري‌ست‌بر چهرة‌زمين‌.ـ تنديس‌مهر و عاطفه‌و عشق‌...ـ دنيايي‌از ارادت‌...همه‌او را دوست‌داشتند. من‌هم‌. آنقدر كه‌گاهي‌اوقات‌فقط‌مي‌ايستادم‌تا او را تماشا كنم‌. اما محسن‌در دوست‌داشتن‌ِ محمودگوي‌سبقت‌را از همه‌ربوده‌بود. مي‌گفت‌: سراپا مخلص‌محمودم‌خودش‌را شاگرد بي‌چون‌و چراي‌محمود مي‌دانست‌. محسن‌پيك‌گردان‌بود. چالاك‌بود و فرز. خودكار، خودجوش‌. دست‌راست‌آقا محمود بود. اين‌دو آنقدر به‌يكديگر عشق‌مي‌ورزيدند كه‌توصيف‌آن‌ناممكن‌است‌. همه‌مي‌دانستند كه‌محمود استاد است‌و محسن‌شاگرد.آن‌شب‌وقتي‌عمليات‌آغاز شد، بيشتر به‌فكر آنها بودم‌. صبح‌عمليات‌وقتي‌از همه‌جا بوي‌باروت‌بر مشام‌مي‌رسيد ناگهان‌محمودرا ديدم‌كه‌دستي‌برشكم‌گرفته‌بود و لنگ‌لنگان‌به‌طرف‌سنگر مامي‌آمد. تير به‌شكمش‌خورده‌بود. ديدن‌صحنه‌اي‌كه‌روده‌ها دردستانش‌جا خوش‌كرده‌بودند تماشايي‌بود. با اين‌وضعيت‌لبخندمي‌زد. حالش‌خيلي‌وخيم‌بود. بلافاصله‌امدادگرها او را روي‌برانكارد خواباندند. التماس‌مي‌كرد و اشك‌مي‌ريخت‌. فرياد ميزد: مراعقب‌نبريد.خونريزي‌شديد رنگ‌ورويي‌براي‌او باقي‌نگذاشته‌بود. فريادضعيفش‌همه‌جا پخش‌شده‌بود:شما را به‌خون‌شهدا مرا برنگردانيد. من‌بايد بمانم‌و بچه‌هارا هدايت‌كنم‌.در همين‌احوال‌كه‌او ناله‌مي‌كرد، محسن‌از ميان‌بچه‌ها به‌جلوآمد. خميده‌خميده‌راه‌مي‌رفت‌. دست‌به‌كمر گرفته‌بود. وقتي‌متوجه‌مجروح‌شدن‌محمود شد خود را به‌كنار برانكارد رساند و زانو زد.محمود در حالي‌كه‌دراز كشيده‌بود با بي‌سيم‌صحبت‌مي‌كرد. باقرارگاه‌. به‌كنار محسن‌رفتم‌. درد مي‌كشيد. از پهلويش‌خون‌مي‌چكيد. زخمي‌شدي‌؟ چيزي‌نيست‌. يك‌تركش‌ناقابل‌مهمان‌كمر ما شده‌...حواسش‌به‌محمود بود. برانكارد غرِ خون‌شده‌بود. هنوز بابي‌سيم‌حرف‌مي‌زد. به‌ناگاه‌فرياد محمود همه‌جا طنين‌انداز شد.ـ من‌مي‌خوام‌كنار بچه‌ها بمونم‌. رفتن‌ِ من‌به‌پشت‌خط‌صلاح‌نيست‌.محسن‌تازه‌متوجه‌قضيه‌شده‌بود. دست‌بر روي‌پيشاني‌محمودگذاشت‌. حالت‌اصلاً خوب‌نيست‌. بايد برگردي‌عقب‌. من‌هستم‌.محمود نگاهي‌به‌چهرة‌محسن‌انداخت‌. درد را از چين‌و چروك‌درهمش‌حس‌كرد. محسن‌كنار برانكارد مچاله‌شده‌بود. تو كه‌وضعت‌از من‌بدتره‌. نمي‌توني‌كمر راست‌كني‌.محسن‌كمرش‌را راست‌كرد.ـ هرچه‌باشه‌وضع‌من‌بهتر از تويه‌...طاقت‌ديدن‌اين‌چانه‌زدن‌را نداشتم‌. هر دو مجروح‌شده‌بودند وراضي‌به‌عقب‌رفتن‌نبودند. نمي‌دانم‌چه‌شد كه‌وسط‌حرفشان‌پريدم‌و گفتم‌: شما كه‌تكليفتون‌ُ انجام‌داديد، موندن‌ديگه‌صلاح‌نيست‌.pآرام‌شدند. سكوت‌بين‌ما حكمفرما شد. محمود آرام‌چهره‌اش‌رااز من‌برگرداند. محسن‌هم‌اخم‌هايش‌را درهم‌كرد. بلافاصله‌در حالي‌كه‌به‌سختي‌ از جا بلند مي‌شد، روبروي‌من‌قامت‌راست‌كرد.ـ احمد از تو بعيده‌... من‌كجا تكليفم‌ُ انجام‌دادم‌؟جوابي‌نداشتم‌... تكليفم‌اين‌بود كه‌زخمي‌بشم‌و برگردم‌؟ اونم‌مني‌كه‌پيك‌گردانم‌.محمود آرام‌آرام‌خودش‌را جمع‌و جور كرد و در ميانة‌برانكاردنشست‌. به‌ميانة‌حرف‌محسن‌پريد و التماس‌گونه‌گفت‌:محسن‌تو حالت‌خوب‌نيست‌. تو بايد برگردي‌. من‌مي‌مونم‌.بايد بمونم‌. من‌برگردم‌. مني‌كه‌يك‌تركش‌ناقابل‌خوردم‌. وضع‌تو خيلي‌بدتر از منه‌. من‌مي‌مانم‌با گفتن‌اين‌جمله‌با عجله‌به‌راه‌افتاد. به‌دنبالش‌دويدم‌.دستش‌را گرفتم‌. روبه‌ هر دو دوباره‌گفتم‌: ماندن‌شما دو نفر جايز نيست‌محسن‌نگذاشت‌حرفم‌تمام‌شود: محمود بايد بره‌. من‌مي‌مانم‌.محمود در حالي‌كه‌ناي‌حرف‌زدن‌نداشت‌رو به‌من‌گفت‌: احمدجان‌، ما هر دو مي‌مانيم‌.با شنيدن‌اين‌كلام‌. محسن‌آرام‌گرفت‌. براي‌چندمين‌بار، سكوت‌بين‌آنها ديدني‌شده‌بود. فقط‌انفجار پي‌درپي‌گلوله‌ها آهنگ‌ِ اين‌سكوت‌شده‌بود. چاره‌اي‌نبود. قضيه‌را با يكي‌از مسئولين‌لشكر درميان‌گذاشتم‌. لحظاتي‌بعد ميرحسيني‌خودش‌را به‌ما رساند.عصباني‌بود.ـ اين‌چه‌بازيه‌كه‌راه‌انداختيد. زود برگرديد عقب‌.محسن‌حرفي‌نزد. درد سراسر وجودش‌را فرا گرفته‌بود.ـ هنوز كلي‌عمليات‌داريم‌. در حال‌حاضر وظيفة‌شما حفظ‌جانتان‌است‌.. شما ديگه‌تكليفي‌نداريد. ماندن‌شما با اين‌وضعيت‌حرامه‌...ميرحسيني‌در ميانة‌حرفهايش‌گاهي‌سكوت‌مي‌كرد تاعكسل‌العمل‌آنها را بفهمد. حرفي‌براي‌گفتن‌نداشتند. محسن‌آرام‌زانو زد. سر بر روي‌دوش‌محمود گذاشت‌. فقط‌قطرات‌اشك‌بود كه‌از چشمان‌آن‌دو جاري‌بود. ميرحسيني‌وقتي‌وضعيت‌را اينگونه‌ديدبا جذبه‌اي‌خاص‌در برابر آنها نشست‌و فرياد زد:ـ من‌مسئول‌شما هستم‌يا نه‌؟... اگر هستم‌به‌شما امر مي‌كنم‌كه‌هر دو به‌عقب‌برگرديد.آخرين‌كلام‌ميرحسيني‌بود. محمود وسط‌برانكارد دوباره‌درازكشيد. محسن‌هم‌آهسته‌حركت‌كرد. امدادگران‌برانكارد را حركت‌دادند. ديگر جاي‌حرفي‌باقي‌نمانده‌بود. اطاعت‌از فرماندهي‌واجب‌بود. آن‌دو به‌عقب‌برگشتند. در حين‌حركت‌نيم‌نگاه‌آنها به‌خاكريزگره‌خورده‌بود و نگاه‌من‌.... به‌التماس‌آنان‌...

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

شنبه 19 اردیبهشت 1394  12:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها