0

يك‌آرپي‌جي‌، يك‌حلب‌

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

يك‌آرپي‌جي‌، يك‌حلب‌

مكان : زرند
راوي :همرزم شهيد
منبع :بغض ترك خورده
پدافند خط‌شلمچه‌دست‌ما بود. خط‌آرام‌بود. گاه‌گاهي‌چند تاگلوله‌خمپاره‌شليك‌مي‌شد و بس‌. توي‌اين‌آرامش‌و راحتي‌ كه‌داشتيم‌، گاهي‌اوقات‌بچه‌ها، كارهاي‌عجيبي‌انجام‌مي‌دادند. درست‌مثل‌آن‌روز گرم‌ِ آفتابي‌كه‌خورشيد از ميانة‌آسمان‌گذشته‌بود. آن‌روزفرماندهان‌دسته‌ها و گروهان‌ها با فرمانده‌گردان‌جلسه‌داشتند.همه‌چيز براي‌انجام‌يك‌شيطنت‌آماده‌بود. و آن‌ هم‌چيزي‌نبود مگرشليك‌مستقيم‌با آرپي‌جي‌به‌يك‌قوطي‌حلبي‌. وضعّيت‌آماده‌بود.اولين‌نفر قرار شد با يك‌شليك‌، قوطي‌را سوراخ‌كند. كسي‌دل‌نداشت‌جلو برود. تا اينكه‌من‌دل‌را به‌دريا زدم‌و جلو رفتم‌. آرپي‌جي‌را روي‌دوشم‌گذاشتم‌. بچه‌ها كنار رفتند. قوطي‌17 كيلويي‌روغن‌رانشانه‌رفتم‌. ماشه‌را كشيدم‌و شليك‌....ناگهان‌چندين‌انفجار پي‌درپي‌سنگرها را به‌لرزه‌درآورد. همه‌روي‌زمين‌دراز كشيديم‌. بعد از لحظاتي‌سر بلند كردم‌. كمي‌آن‌طرف‌تر،گلوله‌، درست‌در وسط‌ميدان‌مين‌منفجر شده‌بود. با انفجار چندمين‌، رگبار عراقي‌ها خاكريز ما را نشانه‌گرفت‌. و به‌دنبال‌آن‌، بارش‌آتش‌سنگين‌آغاز شد. بعد از چند دقيقه‌، دوباره‌، آرامش‌به‌سراغ‌خط‌آمد. با آرام‌شدن‌محيط‌، ناگهان‌از حاشية‌سمت‌راست‌خاكريز،موتورسواري‌در ميان‌گرد و خاك‌پيدا شد. و آن‌فرد كسي‌جز علي‌آقاي‌ثمره‌نبود. همه‌بچه‌ها بالاتفاِ فرياد زدند حسن‌زاده‌، فرمانده‌آمد، فرار كن‌....با سرعت‌باد به‌درون‌سنگر پريدم‌. آرپي‌جي‌را در گوشه‌اي‌ازسنگر زير گوني‌هاي‌شن‌پنهان‌كردم‌. سريع‌بيرون‌آمدم‌. جون‌ِ مادرتون‌نگيد كار من‌بوده‌.از همة‌بچّه‌ها اين‌را خواستم‌. علي‌آقا به‌سرعت‌وارد اوّلين‌سنگرشد. بعد از مدتي‌بيرون‌آمد، سنگر بعدي‌، و بعدي‌در نهايت‌به‌طرف‌سنگر ما آمد. تعدادي‌از بچّه‌ها كنار سنگر ايستاده‌بودند. ناگهان‌ازميان‌بچه‌ها چشمش‌به‌من‌افتاد فرياد زد: حسن‌زاده‌بيا اينجا.< ">ترس‌سراپاي‌وجودم‌را فرا گرفته‌بود. دخلم‌درآمده‌بود. حتماًفهميده‌كه‌كار من‌بوده‌. آرام‌جلو رفتم‌. او هم‌جلو آمد. كنارم‌كه‌رسيد،سرش‌را نزديك‌قلبم‌آورد. قلبم‌به‌شدت‌مي‌زد.دست‌روي‌قلبم‌گذاشت‌. چرا شليك‌كردي‌؟ين‌جملة‌او مثل‌پتكي‌توي‌سرم‌كوبيده‌شد. نه‌علي‌آقا، من‌شليك‌نكردم‌.به‌داخل‌سنگر رفت‌. لحظات‌به‌سختي‌مي‌گذشت‌. چند ثانيه‌بيشتر نگذشته‌بود. بيرون‌آمد. روبه‌روي‌من‌اتاد. به‌چشمانم‌خيره‌شد و آرام‌گفت‌: برو آرپي‌جي‌را از زير گوني‌ها بيرون‌بياور...جا خوردم‌، داخل‌سنگر شدم‌. فاتحه‌ام‌خوانده‌شده‌بود.آرپي‌جي‌به‌دست‌در برابرش‌ايستادم‌. چرا شليك‌كردي‌؟ مگر نمي‌دونستي‌اينجا منطقة‌عمليّاتيه‌؟ساكت‌بودم‌. حرفي‌براي‌گفتن‌نداشتم‌. سوار شو...ومن‌باترس‌ولرز سوار موتور شدم‌. با يك‌گاز، موتور از زمين‌كنده‌شد. بسيجي‌بي‌نظم‌به‌درد گردان‌ما نمي‌خورده‌گرد و خاكي‌به‌هوا بلند شده‌بود. با سرعت‌از سنگرها دور شديم‌.لحظات‌سختي‌بود. از مقر گردان‌كاملاً دور شده‌بوديم‌. اشك‌ درچشمانم‌حلقه‌زده‌بود.ـ علي‌آقا، اشتباه‌كردم‌.ـ بسيجي‌و اشتباه‌؟ شمارو به‌حضرت‌...ترمز محكمي‌كشيد و موتور ايستاد من‌ُ قسم‌نده‌. دفعة‌آخرت‌باشه‌. پياده‌شو.و من‌از موتور پياده‌شدم‌.ـ اين‌فاصله‌رو پياده‌به‌طرف‌گردان‌برو، تا هميشه‌يادت‌باشه‌كه‌اشتباه‌نكني‌.و دوباره‌گاز داد و رفت‌. از مقر گردان‌خيلي‌دور شده‌بودم‌. به‌ناچار راه‌افتادم‌. بايد خودم‌را خيلي‌سريع‌ به‌گردان‌مي‌رساندم‌.چند دقيقه‌اي‌بيشتر راه‌نرفته‌بودم‌كه‌از دور پيدايش‌شد. جلوي‌من‌كه‌رسيد ترمز زد و داد زد: حسن‌زاده‌بپر بالا.ـ خودم‌مي‌رَم‌. بپر بالا، راه‌طولانيه‌و هوا داره‌تاريك‌مي‌شه‌.و من‌سوار موتور شدم‌. احساس‌كردم‌كه‌مرا بخشيده‌است‌.اين‌را از لبخند كمرنگ‌چهره‌اش‌فهميدم‌.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

یک شنبه 13 اردیبهشت 1394  10:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها