راوي :همرزم شهيد
منبع :خاطرات همرزمان
اولين عمليات لشكر بود كه بعد از فرمانده شدن حاج مهدي انجام مي دادم . دستور رسيد كنار زبيدات مستقر شويم . وقتي رسيديم ، رفتم روي تپه ي كنار جاده . قرار بود لشكر كربلا ، سمت راست ما را پر كند. عقب مانده بودند و جايشان عراقي ها ، راحت براي خودشان مي رفتند و مي آمدند.رفتم پيش حاج مهد. خم شده بود روي كالك عملياتي . بي سيم كنارش خش خش مي كرد. موضوع را گفتم. نگاهم كرد . چهره اش هيچ فرقي نكرد. لب خند مي زد. گفت « خيالت راحت. برو. توكل كن به خ. كربلا امشب راستمونو پر مي كنه » از چادر آدم . آرام شده بودم.bيرون