چو ماه نو

تو را از آسمان ها، ملائک دست به دست تا زمین آورده اند تا از گلوی گداخته کربلا، صدای زاری ات، کائنات را درهم بریزد و بیاشوبد خواب شیاطین را پای فراتی که تشنگی ات را دست افشانند و پای کوبان
ولادت حضرت علی اصغر علیه السلام مبارک
.
چو ماه نو
... مانند غنچه بود که نمایشِ شکوفایی او برای همیشه مکتوم ماند.
بهاری بود اسرارآمیز که غارت خزان، زیبایی های پنهانیِ سرشارش را پیش از به تماشا گذاشتن، ربود.
امّا برای تو ای شش ماهه سر در گریبان فروبرده و ای مجموعه بهار پنهانِ به غارت رفته، همان نمایش شش ماهه اسرارآمیزت، شیدایی عاشقانت را در پی داشت:
«شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست»
از آن روز که چشم گشودی و نقش لبخند را بر لبان پدر آفریدی، تا آن هنگام که خُفته بر هودج موّاجِ نسیم شهادت، لغزیدنِ گرمای دست نوازش گر پدر را بر زیر گلو احساس کردی، فقط شش ماه فاصله شده بود.
چه لبخندِ زودگذری و چه اشک زود هنگامی؟!
هنوز تازه ای و سر سبز، ای رسولِ کوچک عشق و ایثار و ای کودکِ آرمانیِ لبخند و شکوفه!
تو آموختی که می توان کودک بود و آسمانی.
شش ماهه بود و ره صد ساله را طی کرد.
ای شش ماهه!
تو در جغرافیای محدودِ خاکی، مجال قد برافراشتن نمی دیدی، پر کشیدی تا در جهانی به پهنای آسمان ها، قد برافرازی.
ای شش ماهه که کودک بودی و شیرخوار! از کجا دانستی که این تنگنا، عرصه پروازِ سیمرغی چون تو نیست؟
«سِرّ خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید»
پرهای خون آلود
... و تو آمدی؛ با چشمانی که مسیر آفتاب را خوب می دانست.
از همان آغاز، گلوی نازکت را تیری نشان کرده بود؛ تیری که فرصت نداد پاهای کوچکت راه رفتن بیاموزند.
نیامده راه دراز عاشقی را پیمودی؛ راه سرخی که نام قبیله سبزت را تا ابد بر پیشانی تاریخ حک کرد.
آه ای سرباز کوچک حسین علیه السلام ! هنوز از راه نرسیده بودی که زمستان بر چهره بهاری ات تیغ کشید.
ای شش ماهه بزرگ، شاهد خونین ترین لحظه های بی بال و پری شیعه! ای که در رکاب خورشید، تا هفتمین آسمان، عروج کردی! پلک زدنی بیش نبود فاصله آمدن و رفتنت.
پرهای خون آلودت را چون پروانه ای سپید، بر پهنه تفتیده دشت جا گذاشتی.
زمین، کوچکتر از آن بود که روح آسمانی ات را تاب آورد.
یک روز بر دوش فرشته ها آمدی و شش ماه بعد، با حنجری دریده بر دوش همان فرشته ها به سمت دورترین افق ها کوچ کردی.
حماسه شش ماهه ات، بشریت را تکان داد.
تو بی صداترین فریادی بودی که از فراز دست های پدر بلند شدی؛ فریادی که طومار ستم را تا همیشه جهان درهم پیچید.
تو آن رودی که در کویر تشنه جان های آزادیخواه دنیا جاری شدی.
فرزند آن امامی که جاده های آزادگی را به ارواح اسارت زده دنیا نشان داد؛ مردی که خودش تکسوار همیشه همین جاده ها بود.
علی جان! یادت هست لالایی های زیبای مادرت را که در چکاچک شمشیرهای برهنه گم شد؟
هنوز هم خاطره گهواره شکسته ات، جان های بیقرارمان را می سوزاند.
هنوز قنداقه خونینت، چون پرچمی سرخ بر فراز کوه های زمین در اهتزاز است.
لب های تشنه ات، خون را در رگ هایمان می خشکاند.
فرات، شرمنده تر از آن است که چشم در چشمت بدوزد و مظلومیت تو را بگرید.
آمدی تا لحظات سر بریدن عشق را شاهد باشی، تا ثابت کنی که مردانگی به سن وسال نیست، تا ثابت کنی که بی عدالتی پایدار نمی ماند.
ای حاجی خردسال! تو حج نیمه تمامت را در کربلا کامل کردی؛ چون عشیره آئینه تبارت که خدا در آئینه نگاهشان درخشیده بود.
آمدنت، اتفاقی بزرگ بود و رفتنت اتفاقی عظیم تر که در لحظه لحظه اش حماسه ای شگفت جاری بود.
تو اسطوره ناتمام تاریخ تشیعی.
شیعیان جهان، حنجره پاره پاره ات را بوسه می زنند و دردهای بزرگشان را بر پنجره های ضریح کوچکت دخیل می بندند.
جرعه جرعه عطش
تو را از آسمان ها، ملائک دست به دست تا زمین آورده اند تا از گلوی گداخته کربلا، صدای زاری ات، کائنات را درهم بریزد و بیاشوبد خواب شیاطین را پای فراتی که تشنگی ات را دست افشانند و پای کوبان.
پرندگی ات را بال گشوده ای در آسمان چشم های پدر.
آمدنت بوی عروج می دهد و بال گشودنت شمیم آمدن.
قنداقه ات را عرشیان دست به دست می کنند تا صدای اذانِ پدر در جانت ریشه بدواند، تا برایت از پروازی تا همیشه بگوید، تا برایت اشک بریزد کودکی و تشنگی و مظلومیّتت را.
تو را در سپیده دمان نور، شست وشو داده اند با خورشید که می درخشی در دست های پدر و گلویِ نازکت، رازناکترین ماجرای عاشوراست که بوسه می زند حسین بر آن از امروز تا شش ماهگی عروج، از امروز تا تلخی عاشورایی که از گودی دست هایش بال گشودی در آسمان سرخِ شهادت.
از خنکای بال کرّوبیان، نسیم، آن چنان موج می زند در تو که سرخوش پلک می زنی روبروی چشم های پدر تا آمدنت را هم از شوق و هم از اندوه اشک بریزد.
آمده ای تا آب در زلالی امواجِ دیدگانت معنایی تازه بگیرد.
دستی از جنس بهار، تو را این چنین سبز، تو را اینچنین پرشکوفه خواسته است.
آخرین مُهر مظلومیت را خون تو بر صحیفه عاشورا زده است که اگر خونِ پاکت تا آسمان، فوّاره وار نمی رسید، آسمان بی تاب بر زمین فرو می افتاد؛ آن چنان مهیب که درهم می پیچیدند آسمان و زمین از اندوه و خشم.
تو را گویی از نور آفریدند تا فانوسِ کوچک چشم هایت در آسمانِ خرابه های شام، بی تابی رقیه را تاریک نگذارند.
آمدنت را شوقی است سرشار و اندوهی ست سرشارتر؛ چرا که کودکی ات را تاب نخواهیم آورد این گونه در خون تپیده.
روز، به آرامی مرثیه ای غمناک می گذرد.
لبخند می زنی تشنگی در راه را.
آمده ای تا کوچک ترین سرباز حسین باشی.
آمده ای تا بنوشی جرعه جرعه عطشِ تند شهادت را.
منبع: مجله اشارات شماره 75