|
گاهی وقتی آدم تنها می شود از همه چیز بدش می آید حتی از باران
مثل آن روز که کنار پنجره ایستاده بودم و غرق در افکارم شده و به آرزوهایم فکر می کردم که ناگهان باران بهاری شروع به باریدن کرد و مرا به خاطر سیلی زدن بر گونه های زمین از خود متنفر ساخت.
باران برایم غریبه ای ناآشنا و غیر قابل تحمل بود.می خواستم از ته دل فریاد بزنم و او را به خاطر این کارش سرزنش کنم.
چرا.............چرا بر گونه های زمین سیلی می زنی و او را گریان می سازی؟
چرا قطره های سنگینت را بر شانه های فرسوده اش سوار می کنی؟
مگر فراموش کرده ای که ای باران قطره ای ناچیز هستی؟
این واژه ها را در دلم زمزمه می کردم.
نمی دانم چطور شد که به یاد خاطره ای از کودکی ام افتادم.
آن روزهایی که در باران با بچه های مدرسه می دویدیم و جدول ضرب را بلندبلند می خواندیم.
اما حالا کلی از آن روزهای کودکی فاصله داشتم
نمی دانم چطور شد که از قهر با باران پشیمان شدم.
دستهایم را از پنجره بیرون بردم.قطره های کوچک باران تند و تند بر دستانم بوسه زدند و اعلام کردند که هنوز می توانم با دوران کودکیم ارتباط برقرار کنم.
داد زدم:دوووووووووووووستت دارم باااااااااااااااااااااااااران.
|