|
عجب خوش شانسي
پير مرد روستا زاده اي بود كه يك پسر و يك اسب داشت. روزي اسب پيرمرد فرار كرد، همه همسايه ها براي دلداري به خانه پير مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدي آوردي كه اسبت فراركرد!
روستا زاده پير جواب داد: از كجا ميدانيد كه اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام؟ همسايه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه كه اين از بد شانسيه!
هنوز يك هفته از اين ماجرا نگذشته بود كه اسب پير مرد به همراه بيست اسب وحشي به خانه برگشت. اين بار همسايه ها براي تبريك نزد پيرمرد آمدند: عجب اقبال بلندي داشتي كه اسبت به همراه بيست اسب ديگر به خانه بر گشت!
پير مرد بار ديگر در جواب گفت: از كجا ميدانيد كه اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام؟ فرداي آن روز پسر پيرمرد در ميان اسب هاي وحشي، زمين خورد و پايش شكست. همسايه ها بار ديگر آمدند: عجب شانس بدي! وكشاورز پير گفت: از كجا ميدانيد كه اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام؟ وچند تا از همسايه ها با عصبانيت گفتند: خب معلومه كه از بد شانسيه تو بوده پيرمرد كودن!
چند روز بعد نيروهاي دولتي براي سربازگيري از راه رسيدند و تمام جوانان سالم را براي جنگ در سرزميني دوردست با خود بردند. پسر كشاورز پير به خاطر پاي شكسته اش از اعزام، معاف شد.
همسايه ها بار ديگر براي تبريك به خانه پيرمرد رفتند: عجب شانسي آوردي كه پسرت معاف شد! و كشاورز پير گفت: از كجا ميدانيد كه…؟
الاغ مرده
چاك از يك مزرعهدار در تكزاس يك الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد كه مزرعهدار الاغ را روز بعد تحويل بدهد. اما روز بعد مزرعهدار سراغ چاك آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»
چاك جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعهدار گفت: «نميشه. آخه همه پول رو خرج كردم..»
چاك گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعهدار گفت: «ميخواي باهاش چي كار كني؟»
چاك گفت: «ميخوام باهاش قرعهكشي برگزار كنم.»
مزرعهدار گفت: «نميشه كه يه الاغ مرده رو به قرعهكشي گذاشت!»
چاك گفت: «معلومه كه ميتونم. حالا ببين. فقط به كسي نميگم كه الاغ مرده است.»
يك ماه بعد مزرعهدار چاك رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چاك گفت: «به قرعهكشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم ۸۹۸ دلار سود كردم..»
مزرعهدار پرسيد: «هيچ كس هم شكايتي نكرد؟»
چاك گفت: «فقط هموني كه الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»
داستان جالب اطلاعات لطفا”
خيلي كوچك بودم، اولين خانواده اي كه در محلمان تلفن خريد ما بوديم.
هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن كه به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده. قد من كوتاه بود و دستم به تلفن نمي رسيد ولي هر وقت كه مادرم با تلفن حرف مي زد مي ايستادم و گوش مي كردم و لذت مي بردم.
بعد از مدتي كشف كردم كه موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي كند كه همه چيز را مي داند. اسم اين موجود “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ مي داد. ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر كسي را به سرعت پيدا مي كرد. بار اولي كه با اين موجود عجيب رابطه بر قرار كردم روزي بود كه مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود. رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاري پدرم بازي مي كردم كه با چكش كوبيدم روي انگشتم.
دستم خيلي درد گرفته بود ولي انگار گريه كردن فايده نداشت چون كسي در خانه نبود كه دلداريم بدهد.
انگشتم را كرده بودم در دهانم و همين طور كه مي مكيدمش دور خانه راه مي رفتم. تا اينكه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد! فوري رفتم و يك چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم.
تلفن را برداشتم و در دهني تلفن كه روي جعبه بالاي سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.
صداي وصل شدن آمد و بعد صدايي واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
“انگشتم درد گرفته…” حالا يكي بود كه حرف هايم را بشنود، اشكهايم سرازير شد.
پرسيد مامانت خانه نيست؟
گفتم كه هيچكس خانه نيست.
پرسيد خونريزي داري؟
جواب دادم: نه، با چكش كوبيدم روي انگشتم و حالا خيلي درد دارم.
پرسيد: دستت به جا يخي مي رسد؟
گفتم كه مي توانم درش را باز كنم.
صدا گفت: برو يك تكه يخ بردار و روي انگشتت نگه دار.
يك روز ديگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدايي كه ديگر برايم غريبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسيدم تعمير را چطور مي نويسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن براي همه سوالهايم با اطلاعات لطفا تماس مي گرفتم.
سوالهاي جغرافي ام را از او مي پرسيدم و او بود كه به من گفت آمازون
كجاست. سوالهاي رياضي و علومم را بلد بود جواب بدهد.
او به من گفت كه بايد به قناريم كه تازه از پارك گرفته بودم دانه بدهم. روزي كه قناري ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعريف كردم. او در سكوت به من گوش كرد و بعد حرفهايي را زد كه عموما بزرگترها براي دلداري از بچه ها مي گويند. ولي من راضي نشدم.
پرسيدم: چرا پرنده هاي زيبا كه خيلي هم قشنگ آواز مي خوانند و خانه ها را پر از شادي مي كنند عاقبتشان اين است كه به يك مشت پر در گوشه قفس تبديل مي شوند؟
فكر مي كنم عمق درد و احساس مرا فهميد، چون كه گفت: عزيزم، هميشه به خاطر داشته باش كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند و من حس كردم كه حالم بهتر شد.
وقتي كه نه ساله شدم از آن شهر كوچك رفتيم… دلم خيلي براي دوستم تنگ شد.
اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبي قديمي بر روي ديوار بود و من حتي به فكرم هم نمي رسيد كه تلفن زيباي خانه جديدمان را امتحان كنم. وقتي بزرگتر و بزرگتر مي شدم، خاطرات بچگيم را هميشه دوره مي كردم. در لحظاتي از عمرم كه با شك و دودلي و هراس درگير مي شدم، يادم مي آمد كه در بچگي چقدر احساس امنيت مي كردم. احساس مي كردم كه “اطلاعات لطفا” چقدر مهربان و صبور بود كه وقت و نيرويش را صرف يك پسر بچه مي كرد.
سالها بعد وقتي شهرم را براي رفتن به دانشگاه ترك مي كردم، هواپيمايمان در وسط راه جايي نزديك به شهر سابق من توقف كرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر كوچكم زنگ زدم: اطلاعات لطفا!
صداي واضح و آرامي كه به خوبي مي شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم مي شود بگوييد تعمير را چگونه مي نويسند؟
سكوتي طولاني حاكم شد و بعد صداي آرامش را شنيدم كه مي گفت : فكر مي كنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خنديدم و گفتم: پس خودت هستي، مي داني آن روزها چقدر برايم مهم بودي؟
گفت : تو هم مي داني تماسهايت چقدر برايم مهم بود؟ هيچوقت بچه اي نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم.
به او گفتم كه در اين مدت چقدر به فكرش بودم. پرسيدم آيا مي توانم هر بار كه به اينجا مي آيم با او تماس بگيرم؟
گفت: لطفا اين كار را بكن، بگو مي خواهم با ماري صحبت كنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
يك صداي نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات.
گفتم كه مي خواهم با ماري صحبت كنم.
پرسيد: دوستش هستيد؟
گفتم: بله يك دوست بسيار قديمي.
گفت: متاسفم، ماري مدتي نيمه وقت كار مي كرد چون سخت بيمار بود و متاسفانه يك ماه پيش درگذشت.
قبل از اينكه بتوانم حرفي بزنم گفت: صبر كنيد، ماري براي شما پيغامي گذاشته، يادداشتش كرد كه اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم، بگذاريد بخوانمش.
صداي خش خش كاغذي آمد و بعد صداي نا آشنا خواند:
به او بگو كه دنياي ديگري هم هست كه مي شود در آن آواز خواند… خودش منظورم را مي فهمد.
داستان كوتاه زيبا
تنها نجات يافته كشتي، اكنون به ساحل اين جزيره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به اميد كشتي نجات، ساحل را و افق را به تماشا مي نشست.
سرانجام خسته و نا اميد، از تخته پاره ها كلبه اي ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بياسايد.
اما هنگامي كه در اولين شب آرامش در جستجوي غذا بود، از دور ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود.
بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فرياد زد:
« خدايــــا! چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ »
صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حيران بود.
نجات دهندگان مي گفتند:
“خدا خواست كه ما ديشب آن آتشي را كه روشن كرده بودي ببينيم
|