راوي :همرزم شهيد
منبع :خاطرات همرزمان
موقع انتخابات ، مسئول صندوق بودم . دست كه بلند كرد ، آقا مهدي را توي صف ديدم تازه فرمانده لشكرشده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بيايد جلوي صف. نيامد. ايستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن ، تا دمِ در دنبالش رفتم پرسيدم « وسيله دارين ؟ » گفت « آره » . هرچه نگاه كردم ، ماشيني آن دور و بر نديدم رفت طرف يك موتور گازي. موقع سوار شدن . با لبخند گفت « مال خودم نيست از برادرم قرض گرفته ام.»