راوي :همرزم شهيد
منبع :خاطرات همرزمان
توي خط مقدم . داشتم سنگر مي كندم. چند ماهي بود مرخصي نرفته بودم . ريش و مويم حسابي بلند شده بود.يك دفعه ديدم دل آذر با فرمان ده لشكر مي آيند طرفم،آمدند داخل سنگر . اولين باري بود كه حاج مهدي را از نزديك مي ديدم . با خنده گفت « چند وقته نرفته اي مرخصي ؟ لابد با اين قيافه ، توي خونه رات نمي دن. » بعد قيچي دل آذر را گرفت و همان جا شروع كرد به كوتاه كردن موهام. وقتي تمام شد، در گوش دل آذر يك چيزي گفت و رفت.بعد دل آذر گفت « وسايلتو جمع كن . بايد بري مرخصي .» گفتم« آخه ...» گفت « دستور فرمانده لشكره. »