0

شتاب برای شهادت

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

شتاب برای شهادت

 

 

خاک و خاطره(3)

شتاب برای شهادت

                        

 توی برنامه نبود كه برادر كلیجی هم بیاید آن طرف فاو . تا اسم عملیات آمد لبخند معنی داری روی لبش نشست و با لحن آرام و خیلی مطمئن گفت : « می آیم كه هوایی عوض كنم » . جوری حرف می زد كه هر كه نمی دانست خوب می فهمید در دلش چه می گذرد . با مخالفت شدید من روبرو شد . گفتم : « نمی توانی ، كار تو نیست .» اما فایده ای نداشت . او تصمیم خود را گرفته بود و از چهره اش پیدا بود چه فكری در سر دارد . گفته بود شركت نمی كنم ، نمی آیم . اما نه ، فقط می خواست دیگر كاری به كارش نداشته باشیم . صبح عملیات از راه رسید . كلیجی پیدایش نبود ، به دلم برات شده بود كه كار خودش را كرده . خط كه شكسته شد و رفتیم جلو ، چند قدمی نرفته بودیم كه دیدم دو نفر جلوتر از ما در حال انجام كارهایی هستند . از دور یكی كلیجی به نظر می رسید . نزدیك كه شدیم حدسم درست از آب در آمد . نفر دوم نخجیری بود . تا ما را دیدند خودشان را زدند به بی خیالی و مشغول مین گذاری شدند . عصبانی شدم . دست خودم نبود . چون اصلاً قرار نبود این دو با ما باشند ، آن هم توی خط مقدم . با همان حال برخورد تندی هم كردم . گفتم : « شما این جا چه كار می كنید ؟ مگر قرار نبود شما نیایید ؟ » كلیجی آب دهانش را قورت داد و گفت : « خُب حالا آمدیم ، مگر چه اتفاقی افتاده ؟! » در همین حین آتش تهیه دشمن شروع شد . تركش بودند كه از كنار گوشمان می گذشتند . در آن لحظه بحرانی كلیجی را دیدم كه به سمت تیر بار رفت و تیر بار را گرفت تا با شلیك گلوله نظر عراقی ها را به خود جلب كند . چون نخجیری در حال مین گذاری بود و باید كارش به پایان می رسید . با شدت گرفتن آتش دشمن ما به عقب برگشتیم ، ولی نخجیری و كلیجی ماندند . منطقه پر از دود و آتش شده بود ، یكی از بچه ها كه بعد از ما رسید گفت :« كلیجی مجروح شده و حالش خیلی وخیم است . » با شنیدن خبر پشتم شكست . خبرها متفاوت بود . یكی می گفت : « كلیجی شهید شده . » دیگری می گفت : « نه مجروح شده است .» من خیلی ناراحت شدم . با خودم می گفتم تا نبینم باور نمی كنم . خودم را سریع به آن مكان رساندم . وقتی به بالای سر كلیجی رسیدم دلم آرام گرفت . جراحتش زیاد بود . بچه ها اصرار كردند كلیجی را برگردانیم عقب . وقتی شنید می خواهیم او را به عقب ببریم لب هایش جنبید . احساس كردم چیزی می خواهد بگویم . گوشم را به لبش نزدیك كردم . با صدایی در گلو می گفت : « شما به كار خودتان برسید » . خیلی حالش وخیم بود . دیگر نمی شد كاری برایش انجام داد . نای حرف زدن نداشت . به زحمت می شد فهمید چه می گوید . با دست هایش اشاره كرد به كارتان ادامه دهید . احساس كردم نفس های آخر را می كشد . چشم هایش را به آرامی بازو بسته می كرد . با دست های كم توانش سمت قبله را به ما نشان داد . نخجیری با اضطرابی كه در صحبت هایش بود گفت : « كلیجی جان ! نمی شود تو را حركت داد .» با بغضی كه در گلویش بود شهادتین را دم گوشش خواند و لحظه ای بعد كلیجی به جمع شهدا پیوست .

 

دوشنبه 31 فروردین 1394  4:08 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها