0

داستانی از فتح خرمشهر

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

داستانی از فتح خرمشهر

داستانی از ایثارگری‌های شهید صیاد شیرازی در فتح خرمشهر(2)

شهید صیاد شیرازی

در عالم خواب و رویا، ناگهان دیدم سیدی عالیقدر که عمامه‌ای مشکی دارد، وارد قرارگاه شد. چهره‌اش گرفت بود و بسیار محزون و خسته به نظر می‌آمد. به احترامش همه از جا برخاستیم. لحظه‌ای بعد. انگار که دیگر کارش تمام شد و کاری دیگری ندارد، بلند شد و گفت:

- من می‌خواهم بروم آیا کسی هست من را در این مسیر کمک کند؟

من زودتر از بقیه جلو دویدم و دستشان را گرفتم  تا از قرارگاه خارج شود. بیرون که رفتیم به ذهنم  رسید، حیف است این سید بزرگوار با این همه خستگی که دارند، پیاده راه بروند. پس بغلش کردم. دیدم با تبسمی زیبا به من نگریست و اظهار محبت کرد از این نگاه محبت‌آمیز او چنان به وجد آمدم که از خوشحالی به گریه افتادم.

آنچه مرا بیشتر ناراحت کرد، گفته‌های یک سرهنگ ارتشی بود. از عناصر ستاد خودمان بود؛ از استادان دانشکده فرماندهی و ستاد استاد خوبی هم بود به نام سرکار سرهنگ «محمدزاده». ایشان گفت: ببخشید جناب سرهنگ. ما راهکارهای زیادی برای عملیات دادیم. این جزو هیچ‌کدام از راهکارها نبود.

گفتم. من از شما تعجب می‌کنم که استاد دانشکده فرماندهی و ستاد هستید و چنین سوالی می‌کنید. مگر نمی‌دانید تصمیم فرمانده در مقابل راهکارهایی که ستادش به او می‌دهد، از سه حالت خارج نیست. یا یکی از راهکارها را قبول می‌کند و دستور صادر می‌کند. یا تلفیقی از راهکارها را به دست می‌آورد و آن را ابلاغ می‌کند. یا هیچ‌کدام از آنها را انتخاب نمی‌کند و خودش تصمیم می‌گیرد چون او باید به مسوولین بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصمیم‌گیری و اتخاذ تدبیری است که پیش خدا جوابگو باشد، نه پیش انسان‌های دیگر. این حالت سوم است.

من که غافل شده بودم، در اثر برخورد روانی برادر رحیم صفوی، یک خرده تحمل خودم را بیشتر کردم. داشتم ناامید می‌شدم و فکر می‌کردم این جلسه به کجا می‌انجامد. به خودم گفتم: در نهایت به تندی دستور را ابلاغ می‌کنم. بالاخره باید اجرا شود. میدان جنگ است و بایستی یک خرده روح و روان هم آماده باشد. خداوند متعال می‌فرماید فاءن مع العسریسرا. او ما را کشاند تا نقطه اوج سختی و یکدفعه آسانی را نازل کرد؛ بدون اینکه خودمان نقش زیادی داشته باشیم. جریان جلسه یکدفعه برگشت. برادر احمد متوسلیان گفت: من خیلی عذر می‌خواهم که این مطلب را بیان کردم. ما تابع دستور هستیم و الان می‌رویم  به دنبال  اجرا. هیچ نگران نباشید.

برادر خرازی هم همین‌طور. همهشان با هم هماهنگ کردند و شروع کردند به تقویت فرماندهی برای اجرای دستور، این‌طور که شد، گفتم: بسیار خوب. اینقدر هم  وقت دارید. سریع بروید برای عملیات آماده شوید و اعلام آمادگی کنید.

اینها که رفتند یک دفعه غبار غمی دل مرا گرفت. خدایا، با این قاطعیتی که در ابلاغ دستور نشان دادم، با این شرایطی که توی جلسه به‌وجود آمد و بعد هم خودت حلش کردی، حالا اگر این طرح نگرفت، آن وقت چکار کنیم؟ دفعه بعد، توی اتاق‌های جنگ، نمی‌شود این طور دستور داد، چون یاد صحنه‌های قبلی می‌کنند.»

عملیات با یک ساعت تاخیر آغاز شد. فرماندهان قرارگاه کربلا، در ساعت 25/22 روز اول خرداد، حدود 9 تیپ نیرو را در ظلمات شب از سه محور روانه میدان کردند. اینها به اضافه یک تیپ احتیاط تمام دارایی قرارگاه بود که اکنون به میدان ریخته بود.

آزاد سازی خرمشهر

نیروهای محور راست با سرعت جلو کشیدند و شکافی میان نیروها و مواضع دشمن ایجاد کردند. تامین شلمچه با آنان بود. اما در دو محور کار گره خورده بود.

«ما از دو محور دیگر هیچ‌خبری از پیشرویشان نمی‌آمد. هر چه هم راهنمایی می‌کردیم به نتیجه نمی‌رسیدند. از این باعث ما شدیدا نگران بودیم و این نگرانی تا صبح ادامه داشت.

هنگام نماز صبح بود. اکثر کسانی که در اتاق جنگ بودند از شدت خستگی افتاده بودند. نماز را که خواندم احساس کردم دیگر چشمانم بسته می‌شود و نمی‌توانم پلک‌ها را نگهدارم. خواب بدجوری فشار آورده بود ولی دلم نمی‌آمدم از کنار بی‌سیم بروم. همان‌جا دراز کشیدم و سعی کردم چند دقیقه‌ای بخوابم.

در عالم خواب و رویا، ناگهان دیدم سیدی عالیقدر که عمامه‌ای مشکی دارد، وارد قرارگاه شد. چهره‌اش گرفت بود و بسیار محزون و خسته به نظر می‌آمد. به احترامش همه از جا برخاستیم. لحظه‌ای بعد. انگار که دیگر کارش تمام شد و کاری دیگری ندارد، بلند شد و گفت:

- من می‌خواهم بروم آیا کسی هست من را در این مسیر کمک کند؟

من زودتر از بقیه جلو دویدم و دستشان را گرفتم  تا از قرارگاه خارج شود. بیرون که رفتیم به ذهنم  رسید، حیف است این سید بزرگوار با این همه خستگی که دارند، پیاده راه بروند. پس بغلش کردم. دیدم با تبسمی زیبا به من نگریست و اظهار محبت کرد از این نگاه محبت‌آمیز او چنان به وجد آمدم که از خوشحالی به گریه افتادم.

ناگهان به صدای گریه خودم از خواب پریدیم. با روحیه‌ای که از این خواب گرفته بودم، دیگر خوابم نمی‌آمد. متوجه شدم از بی‌سیم صدای تکبیر گفتن می‌آید. فهمیدم دو محوری که کارشان‌گیر کرده بود، توانسته‌اند به اروند برسند.»

آن لحظه امیدبخش، ساعت 30/4 بامداد روز دوم خرداد بود که به قرارگاه اعلام شد که جاده شلمچه- خرمشهر و پل نو آزاد شد. با این حساب ارتباط زمینی عراق با خرمشهر قطع شد. حالا تنها امید صدام به آن پل شناوری بود که در چند روز اخیر از جزیره بوبیان بر روی اروند زده بودند. پیش از اینکه تعدادی از یگان‌ها به سوی آن رهسپار شوند، نیروی هوایی ماموریت بمباران آن را پیدا کرد.

صدام در یکی از پاسگاه‌های شلمچه سربازانش را به مقاومت فرا می‌خواند که خبر محاصره خرمشهر را شنید. آشکارا زانوانش لرزید. دست به دیوار گرفت و خود را به بی‌سیم رساند. فرمانده نیروهایش در خرمشهر را خواست. گفته شد، اتومبیل سرهنگ احمد زیدان روی میدان مین رفته و کشته شده است. فورا سرهنگ ستاد خمیس مخیلف را به جای او نصب کرد و قبل از هر چیز دستور داد: «تخلیه جسد سرهنگ زیدان به هر صورت که باشد، انجام پذیرد.» او گمان می‌کرد نیروهای خرمشهر از سرنوشت فرماندهشان بی‌اطلاع‌اند. خوب می‌دانست که این خبر می‌تواند همه آنها را به فرار وادارد. از قضا همین هم شد. سرهنگ در تقلا بود تن مجروح خود را از میدان بیرون بکشد که فرار سپاهش را دید. اما دستور دوم صدام این‌گونه صادر شد: «شکستن حلقه محاصره به عهده فرمانده جدید می‌باشد. این ماموریت فردا صبح انجام می‌پذیرد.»

آزاد سازی خرمشهر

اما هرگز این ماموریت انجام نپذیرفت. صبح فردا قرارگاه کربلا دستور ورود به خرمشهر را به یگان‌هایش صادر کرد. آنان سر راهشان تنها در ایستگاه راه‌آهن و منطقه انبارهای عمومی با مقاومت خفیفی روبه‌رو شدند. فوج فوج سربازان عراقی که دست‌های خود را بالای سر گرفته بودند، با شعارها و ... تسلیم شدن خود را اعلام می‌کردند.

«آنها حمله کردند. درست یک ساعت بعد که ساعت هشت صبح بود، متوجه داد و بیداد حاج حسین خرازی از بی‌سیم شدیم. خیلی جا خوردیم. حاجی می‌گفت:

- ما زدیم به مواضع دشمن، کارمان هم خوب گرفت اما نیروهای عراقی جلو ما دست‌هایشان را بالا گرفته‌اند و می‌خواهند تسلیم شوند. تعدادشان آنقدر زیاد است که نمی‌توانیم بشماریم، چه کار کنیم؟

مساله خیلی عجیبی بود. یک هلی‌کوپتر 214 را مامور کردیم تا برود بالای منطقه و اوضاع را گزارش کند. هنگامی که رفت بالای مواضع فتح شده و بالای شهر خرمشهر، خلبان با شوق زیاد پشت بی‌سیم داد می‌زد:

- تا چشم کار می‌کند، توی کوچه‌ها و خیابان‌های خرمشهر، سرباز عراقی است که پشت سرهم صف بسته‌اند و دست‌هایشان را بالا گرفته‌اند. اصلا قابل شمارش نیست!

مانده بودیم با این اوضاع و احوال چه بکنیم. به سربازان عراقی که نمی‌شد بگویم بروید توی سنگرهای خودتان ما نیرو نداریم! این در حالی بود که سنگرهای مستحکم عراقی پر بود از مهمات و انواع آذوقه و تدارکات طوری که اگر ده روز هم در محاصره بودند، می‌توانستند بجنگند اما حالا بدون مقاومت، همه پشت سر یکدیگر دست‌ها را بالا برده بودند و تسلیم شده بودند!

همان‌جا تدبیری اندیشیدیم. از خرمشهر به اهواز  165 کیلومتر راه بود. ما وسیله‌ای هم نداشتیم تا اسرا را به عقب بفرستیم. به نیروهایی که در خط مقدم داشتیم، گفتیم که به صورت دشت‌بان و در یک صف در غرب جاده خرمشهر به اهواز بایستند تا اینکه وصل شوند به یکدیگر. سپس اسلحه‌های اسرا را گرفتیم و به آنها فهماندیم فعلا باید در جاده خرمشهر به طرف اهواز حرکت کند.»

ظهر آن روز نیروهای ایران از سه طرف وارد خرمشهر شدند و در مسجد جامع به هم پیوستند. پرچم جمهوری اسلامی ایران، بر بام مسجد برافراشته شد و خونین‌شهر دوباره خرمشهر شد. در آن لحظه با شکوه که ساعت 2 و بیست دقیقه بود، مردم ایران گوش به رادیو سپرده بودند که داشت اخبار فتوحات فرزندانشان را می‌گفت که ناگهان گوینده خبر به هیجان آمد و داد زد:

«شنوندگان عزیز، شنوندگان عزیز، توجه فرمایید! به خبری که هم اکنون به دست من رسید، توجه فرمایید! خونین‌شهر آزاد شد!»

ناگهان بانگ تکبیر با اشک شوق همه ایران درهم آمیخت زمین و زمان به وجد آمد. پیر و جوان، کودک و بزرگ و زن و مرد به خیابان‌ها ریختند و به شادی و شکر‌گزاری در مساجد پرداختند.

دوشنبه 31 فروردین 1394  3:57 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها