خاک و خاطره (6)
آرزو
من و مسعود علیجانی هر دو در گردان امام حسین (ع) لشكر كربلا بودیم. بعد از اینكه از هم جدا شدیم با نامه با یكدیگر ارتباط داشتیم. یكبار عكسی از خودش را برایم فرستاد. اما زمینهی پشت عكس تصویر یك پاسدار بدون سر بود كه جای سر در بدنش شمع روشن كردهبودند.
برایم جالب بود. علت انتخاب این نقاشی را از او در نامهام پرسیدم. پاسخ داد: « دوست دارم وقتی شهید میشوم سر در بدن نداشته باشم و مشتهایم گره كردهباشد »
چندی بعد به زیارت پیكر خونینش شتافتم. پیكر بی سر و مشتهای گره كردهاش اشك را در چشمانم جاری ساخت. بدنم میلرزید. همانجا خدا را به پاس برآوردن این آرزو سپاس گفتم.
منبع: ماهنامه سبزسرخ
صلوات یادتان نرود
قبل از عملیات بدر، گردان مالك را برای آمادگی به تپههای روبروی پادگان دوكوهه برده بودند، من تداركاتچی گردان بودم. یك دفعه به خودم آمدم دیدم، بچهها دارند از راهپیمایی برمیگردند. با عجله رفتم، ترتیب شربت را بدهم. دیگ چهار دستهای داشتیم، پر از آبش كردم و كلی هم شكر داخلش ریختم.
مانده بود آبلیمو، كه دستپاچه شدم و قوطی ریكا را به جای آبلیمو توی دیگ خالی كردم. البته به اندازهی یك لیوان. وقتی متوجه شدم كه كار از كار گذشته بود. خدایا چه كنم، آن را مزه مزه كردم، نه الحمدلله خیلی قابل تشخیص نبود. حسابی هم زدم و دادم به خلق الله و گفتم: «صلوات یادتان نرود ».
منبع: سالنامه یادیاران
دیدارفرزند
پدر همیشه دوست داشت به جز من فرزند دختر دیگری داشته باشد و خداوند به او خدیجه را عطا كرد. یكبار در نامهاش نوشت: «برایم بنویسید، خدیجه چه شكلی شده، چگونه میخندد و چگونه گریه میكند. برایش در نامه از خدیجه نوشتم، اما پدر هیچ وقت نامه را نخواند. او در عملیات بدر در حالیكه دست بر سینه با صدای بلند به امام حسین (ع) سلام داده بود، آسمانی شد.
پیكرش را به خانه آوردند. مادر خدیجه را نزدیك تابوت برد. ناگهان پدر در مقابل چشمان ناباور مردم چشم باز كرد و به دخترش خیره شد. مردم یكدیگر را كنار میزدند تا این صحنه را ببینند. خدا كه شوق پدر را برای دیدار خدیجه میدانست یك لحظه به او مرحمت نمود تا چهرهی زیبای فرزند را به چشم ببیند.
منبع: كتاب نوازشگران جان
اذان مشكوك
تیپ ثارالله را به خاطر عملیاتی به منطقهی گیلانغرب فرستاده بودند. فصل پاییز، باران و سرما و لرزش بدن بود. بعضی اوقات باران به قدری شدت میگرفت كه چند پتو مقابل در ورودی سنگر میانداختیم تا آب وارد سنگر نشود.
یكی از روزهایی كه برای نماز خواندن برخاسته بودیم، صدای اذان فضا را پر كرد. اما صدا مشكوك و نامأنوس به گوش مِیرسید.
شخصی را فرستادیم كه بفهمد چه كسی در حال اذان گفتن است، اما رفت و برگشت و در حالی كه متعجب بود و میگفت: « صدا میآید اما مؤذن نیست.» یكی از بچهها سیم بلندگو را دنبال كرد و متوجه شد كه مؤذن از شدت سرما به زیر پتو رفته و در حال اذان گفتن است. به همین دلیل آن رزمنده نتوانسته بود وی را در چادر تبلیغات ببیند.