0

در سایه نمی نشست...

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

در سایه نمی نشست...

 
  • دوشنبه 14/11/1387
  • تاريخ :

در سایه نمی نشست...

زن و دفاع مقدس

 

گاهی در میان لباس ها، قطعه ای استخوان پیدا می كرد و آن را به من می داد كه دفن كنم. از ساعت 8 صبح تا ساعت 6 بعد از ظهر، به جز وقت نماز و ناهار، مشغول شستن لباس ها بود.

 پایگاه علم الهدی در اهواز، محل شست و شوی لباسهای رزمندگان و شهدا بود كه پس از شست و شو و رفو، دوباره برای استفاده رزمندگان به جبهه فرستاده می شد.

 در آن جا خانم های زیادی مشغول شست و شوی لباس ها بودند. یكی از خانم ها كه نوه اش شهید شده بود، فقط لباس های غرق به خون رزمندگان را می شست.

 گاهی در میان لباس ها، قطعه ای استخوان پیدا می كرد و آن را به من می داد كه دفن كنم. از ساعت 8 صبح تا ساعت 6 بعد از ظهر، به جز وقت نماز و ناهار، مشغول شستن لباس ها بود.

نه گرما را حس می كرد و نه خستگی را می شناخت. در دمای بالای 50 درجه ی اهواز زیر آفتاب، لباس ها را می شست. تمام بدن او، از گرما و آفتاب تاول زده بود ولی باز هم زیر سایه نمی نشست. شب ها، تاول های بدن او را چرب می كردم تا كمی برای روز بعد التیام پیدا كند.

هرچه به او می گفتم: زیر سایه بنشین، قبول نمی كرد و می گفت: مگر بچه های رزمنده سایبان دارند كه من زیر سایه بنشینم

 هرچه به او می گفتم: زیر سایه بنشین، قبول نمی كرد و می گفت: مگر بچه های رزمنده سایبان دارند كه من زیر سایه بنشینم. آن قدر به این كار ادامه داد تا این كه جنگ تمام شد.

 

جمعه 28 فروردین 1394  2:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها