راوي :همرزم شهيد
منبع :خاطرات همرزمان
تازه وارد بودم . عراقي ها از بالاي تپه ديد خوبي داشتند . دستور رسيده بود كه بچه ها آفتابي نشوند . توي منطقه مي گشتم ، ديدم يك جوان بيست و يكي دوساله ، با كلاه سبز بافتني روي سرش ، رفته بالاي درخت ، ديده باني مي كند. صدايش كردم« تو خجالت نمي كشي اين همه آدمو به خطر مي اندازي ؟ » آمد پايين و گفت « بچه تهروني؟ » گفتم آره ، چه ربطي داره ؟ » گفت « هيچي . خسته نباشي . تو برو استراحت كن من اينجا هستم . » هاج و واج ماندم . كفريم كرده بود. برگشتم جوابش را بدهم كه يكي از بچه هاي لشكر سر رسيد . هم ديگر را بغل كردند، خوش و بش كردند و رفتند. بعد ها كه پرسيدم اين كي بود، گفتند « زين الدين»