0

پروانه‌هاي‌هور

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

پروانه‌هاي‌هور

راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
شهيد بزرگوار استاد «عباس‌فيض‌» مسؤول‌پايگاه‌امام‌حسين‌(ع‌) سرخه‌به‌راستي‌سيد و سالار شهيدان‌سرخه‌محسوب‌مي‌شود.
در عملّيات‌بدر در كنار اين‌شهيد بزرگوار بودم‌. در تاريخ‌19/12/63 ساعت‌در انرژي‌اتمي‌به‌خط‌شديم‌و با اتوبوس‌به‌سوي‌جزيره‌ي‌مجنون‌حركت‌كرديم‌. ساعت‌30/1دقيقه‌بامداد به‌جزيره‌رسيديم‌شب‌سردي‌را روي‌پلهاي‌شناور روي‌هور به‌صبح‌رسانديم‌.
صبح‌كه‌شد شهيد كيومرث‌نوروزي‌، معاون‌گردان‌موسي‌ابن‌جعفر(ع‌) باماكت‌، منطقه‌عملياتي‌را براي‌رزمندگان‌توجيه‌نمودند.
هنگام‌نماز ظهر و عصر دعاها و وداع‌ها و حلاليت‌طلبيدنهاي‌بچه‌ها، فضاي‌معنوي‌غيرقابل‌وصفي‌را به‌وجود آورده‌بود.
چند ساعتي‌از غروب‌خورشيد نگذشته‌بود كه‌قايق‌ها جهت‌انتقال‌رزمندگان‌به‌حركت‌در آمدند. از جزيره‌تا محل‌رهايي‌12 كيلومتر فاصله‌داشت‌.
استاد عباس‌فيض‌در قايق‌ما بود و براي‌ساير رزمندگان‌قوّت‌قلب‌به‌حساب‌مي‌آمد. تا رسيدن‌به‌خشكي‌در شرِ دجله‌بسياري‌از قايق‌ها خراب‌شدند.
در بين‌راه‌شهيد عباسعلي‌اشرف‌را ديدم‌كه‌با كلاه‌آهني‌همراه‌ساير بچه‌هاپارو مي‌زد با روحيه‌ي‌شاد و صميمي‌به‌بچه‌ها خدا قوّت‌گفت‌.
رزمندگان‌غوّاص‌مي‌بايست‌قبل‌از رسيدن‌ما به‌خشكي‌خط‌ّ دشمن‌رابشكنند، تا راه‌براي‌ديگران‌باز شود.
در ساعت‌23 عملّيات‌با رمز يازهرا(س‌) آغاز گرديد. به‌علت‌نقص‌فني‌قايقمان‌، سوار قايق‌ديگري‌شديم‌.
ساعتي‌به‌طلوع‌آفتاب‌نمانده‌بود كه‌نزديك‌پاسگاههاي‌آبي‌كمين‌عراِرسيديم‌. به‌علت‌خاموش‌نشدن‌آتش‌پاسگاه‌بالاجبار از آبراهي‌كه‌طبق‌نقشه‌مي‌بايست‌حركت‌مي‌كرديم‌، تغيير مسير داديم‌.
در اين‌اثنا نيروهاي‌عراقي‌كه‌متوجه‌قايقهاي‌ما شده‌بودند ما را زير آتش‌دوشكا و تيربارهاي‌خود قرار دادند.
ساعت‌6 صبح‌به‌خشكي‌رسيديم‌. از موانع‌گذشتيم‌و پشت‌خاكريزي‌مستقرشديم‌. به‌علت‌دير رسيدن‌نيروها ادامه‌عملّيات‌به‌روز بعد موكول‌شد. در حين‌عبور از خط‌اول‌، شهيد محمدباقر فخري‌را ديدم‌كه‌داخل‌سنگري‌نشسته‌بود وبا تكان‌دادن‌دست‌به‌ما سلام‌مي‌كرد. بعدها متوجه‌شديم‌كه‌يكي‌از دستهاي‌اين‌رزمنده‌خط‌شكن‌مجروح‌شده‌است‌. ولي‌او طوري‌وانمود مي‌كرد كه‌سالم‌است‌.
از آنجا تا رود دجله‌تقريباً 6 كيلومتر بود كه‌با رشادت‌رزمندگان‌و توفيق‌الهي‌فتح‌گرديد. محل‌پدافند گردان‌ما كنار روستاي‌الحريبه‌بود كه‌رود دجله‌از ميان‌آن‌مي‌گذشت‌. به‌دستور فرمانده‌گردان‌برادر مهدي‌مهدوي‌نژاد، رزمندگان‌درپشت‌جاده‌نزديك‌روستا، سنگرهايي‌را كندند. سنگر شهيد مجتبي‌سبوحي‌دركنار سنگر ما قرار داشت‌. مجتبي‌آن‌طلبه‌ي‌مخلص‌و شوخ‌طبعي‌بود كه‌دنيا راسه‌طلاقه‌كرده‌بود و به‌عنوان‌امدادگر مشغول‌فعّاليت‌بود.
حركت‌خودروهاي‌عراقي‌در اتوبان‌العماره‌- بصره‌به‌وضوح‌ديده‌مي‌شد.خانه‌هاي‌روستا كه‌اغلب‌از آجر و سيمان‌ساخته‌شده‌بودند محل‌امني‌براي‌ضربه‌زدن‌به‌دشمن‌محسوب‌مي‌شد. از حياط‌منازل‌خمپاره‌60 به‌سوي‌دشمن‌پرتاپ‌مي‌كرديم‌.
شهيد استاد عباس‌فيض‌بعد از انداختن‌هر خمپاره‌تكبيري‌سر مي‌داد كه‌ازغريو آن‌پشت‌دشمن‌مي‌لرزيد.
دشمن‌نيروهاي‌زيادي‌را تجهيز كرده‌بود. روز بيست‌و چهارم‌اسفند استادعباس‌به‌من‌و يكي‌ديگر از رزمندگان‌دستور داد تا به‌همراهي‌رزمندگان‌مهديشهر به‌محل‌پاتك‌دشمن‌برويم‌. ساعتي‌بعد استاد عباس‌و ديگررزمندگان‌به‌ما پيوستند.
استاد عباس‌با رشادت‌خاصي‌بچه‌ها را هدايت‌مي‌كرد. تعدادي‌از تانكهاي‌عراِ به‌آتش‌كشيده‌شد. دشمن‌مقداري‌عقب‌نشيني‌كرد. شهيد فيض‌درميدان‌رزم‌چون‌شيري‌مي‌غريد. بدون‌شك‌با اين‌همه‌صلابتي‌كه‌از خود نشان‌مي‌داد دست‌خدا در دست‌او بود .
شب‌فرا رسيد و شهيد فيض‌محل‌استقرار نيروها را در طول‌خاكريز مشخص‌كرد. اين‌خاكريز تنها مانع‌دفاعي‌ما محسوب‌مي‌شد.
در سمت‌چپ‌ما رود دجله‌قرار داشت‌. توفيق‌داشتم‌كه‌در كنار شهيدحسين‌سنگسري‌به‌نگهباني‌بپردازم‌. شهيد سنگسري‌، آن‌بسيجي‌كم‌سن‌وسال‌علي‌رغم‌مجروح‌بودن‌همچنان‌مقاومت‌مي‌كرد.
به‌كمك‌هم‌، سنگر كوچكي‌كنديم‌و نماز مغرب‌و عشا را خوانديم‌ساعت‌ده‌شب‌بود كه‌از فرط‌خستگي‌خواب‌بر من‌غلبه‌كرد. شهيد سنگسري‌مرتب‌مراتكان‌مي‌داد كه‌بيدار بمانم‌و خواب‌نروم‌.
به‌حسين‌گفتم‌: پيش‌استاد عباس‌مي‌روم‌تا از وضعيت‌نيروهاي‌كمكي‌سؤال‌كنم‌. در مسير دو تن‌از برادران‌رزمنده‌را ديدم‌تصور كردم‌خوابيده‌اند و ازنگهباني‌غافل‌شده‌اند. آنها را صدا زدم‌. امّا متوجه‌شدم‌هر دو نفر به‌شهادت‌رسيده‌اند.
جلوتر كه‌رفتم‌استاد عباس‌فيض‌را ديدم‌. ايشان‌در حالي‌كه‌به‌ساعت‌مچي‌شب‌نماي‌خود نگاه‌مي‌كرد گفت‌:
«نيروهاي‌كمكي‌ديگر بايد برسند.»
من‌نزد حسين‌برگشتم‌. ساعت‌سه‌و نيم‌صبح‌نيروهاي‌كمكي‌رسيدند و مابه‌روستاي‌الّنهيره‌برگشتيم‌.
روز بيست‌و پنجم‌اسفند عاشوراي‌ديگري‌تكرار شد. نيرو كم‌بود و آتش‌سنگين‌. بچه‌هاي‌سرخه‌مي‌بايست‌همراه‌شهيد استاد فيض‌به‌محل‌پاتك‌بروند. آخرين‌ناهار را با استاد فيض‌در روستاي‌الّنهيره‌صرف‌كرديم‌و به‌محل‌پاتك‌حركت‌كرديم‌.
در بين‌راه‌ستوني‌پيش‌مي‌رفتيم‌. با شهادت‌برادر محمدحسين‌اسراري‌،استاد عباس‌به‌حقير فرمود كه‌آرپي‌جي‌اش‌را بردارم‌. آرپي‌جي‌را برداشتم‌وخود را به‌انتهاي‌ستون‌رساندم‌. در همانجا بود كه‌شش‌، هفت‌نفر مجروح‌شديم‌.
داشتم‌زخمم‌را مي‌بستم‌كه‌برادرِ شهيد عباس‌فيض‌يعني‌محمدتقي‌فيض‌را ديدم‌كه‌فشنگ‌به‌جلو مي‌برد و به‌ما گفت‌: «به‌هر طريقي‌كه‌مي‌توانيد خود رابه‌عقب‌برسانيد»
عراقي‌ها به‌زبان‌فارسي‌در بلندگو مي‌گفتند:
«مقاومت‌فايده‌اي‌ندارد، تيراندازي‌نكنيد و خود را تسليم‌كنيد...»
بچه‌ها با وجودي‌كه‌زخمي‌بودند مي‌خنديدند. طولي‌نكشيد كه‌خبرشهادت‌استاد عباس‌فيض‌، و برادرش‌محمدتقي‌فيض‌ما را داغدار كرد.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

دوشنبه 17 فروردین 1394  2:48 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها