تاريخ : اسفند سال 63
مكان : عملّيات بدر
راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
باز هم در انرژي اتمي بوديم ، مقرّ لشكر 17 علي بن ابيطالب (ع ) در سي كيلومتري آبادان . فرمانده لشكر سردار بزرگ ، «غلامرضا جعفري » از تصميم خودمبني بر تشكيل گردان ويژه خبر داد.
پر سابقه ترين نيروها از بين گردانها گلچين شدند. چند روز بعد در چادرهاي پشت آبگيري مستقر شديم . آموزش بَلَم راني نشانه جنگ آبي بود. آموزش بسيارشيرين بود. گاه بلم زير آب مي رفت و واژگون مي شد و براي خود عالمي داشتيم .نيروهاي گردان گرچه از شهرهاي مختلفي انتخاب شده بودند، امّا زود با هم مأنوس شديم . به تدريج به كار خود مسلّط شديم و هر روز مسير طولاني تري راپارو مي زديم .
بعد از ظهر يكي از روزها چند دستگاه اتوبوس ما را به فرود گاه شكاري اميديّه بردند. از آنجا با هواپيما به تبريز رفتيم و فنون شنا را زير نظر مربيان مجرّب دراستخر آب گرم تبريز آموختيم .
بعد از يادگيري شنا به جنوب برگشتيم . دوباره بلم راني آغاز شد. امّا اين بار درهورهاي جنوب شادگان .
ذكر صلوات و ادعيه ي روز منوّر قلبها بود. پس از آموزش مي بايست با شركت در مانوري آموخته هاي خود را به نمايش بگذاريم . مانور در يكي از شبهاي سردجنوب آغاز شد. در تاريكي شب سوار بلم شديم و در آبراههاي باريك و نيزاري پارو مي زديم . مانور مورد تأييد فرماندهان قرار گرفت .
در سازماندهي مجدّد، من به عنوان آرپي جي زن انتخاب شدم . شهيد سيدزين العابدين قدمي كمك من بود.
شبي پس از نماز مغرب و عشا، شهيد سيّدمحمد ميرقيصري فرمانده گردان ،سخنراني گرمي كرد و براي آنكه نيروها را از نظر روحي بسنجد گفت بيست نفرلازم داريم كه شب عملّيات روي مين بروند. ناگهان تمامي گردان در حالي كه به شدت گريه مي كردند با فرياد تكبير آمادگي خود را اعلام كردند، و تعدادي نيزبراي آنكه زودتر اعلام آمادگي نمايند به طرف ايشان مي دويدند. شهيدميرقيصري با مشاهده ي اين صحنه نتوانست به صحبت خود ادامه دهد و به جاي او برادر علي مالكي شروع به خواندن دعاي توسل كرد.
چند شب بعد سوار اتوبوس شديم و راه افتاديم . ماشين در جاده اي كه دوطرف آن نيزار بود پيش مي رفت . منطقه براي ما آشنا بود. سال قبل در همين منطقه عملّيات خيبر را انجام داده بوديم .
محل استقرار گردان ما در مكاني وسط نيزارهاي بلند و روي پلهاي شناوربود، حدود پنج شبانه روز در نهايت سكوت و اختفا در آن محل مانديم . آخرين روز، بعد از نماز صبح شهيد ميرقيصري وارد چادر ما شد. كالك عملياتي را پهن كرد و گفت امشب شب عاشوراست و ما بايد مانند ياران امام حسين (ع ) در اين لحظات به جاي اشك ريختن مزاح كنيم . بعد از توجيه و تفسير عمليات از چادرما خارج شد.
ساعت سه بعد از ظهر دستور حركت صادر شد. كوله بار آرپي جي و جيره جنگي و سلاح را به دوش گرفتيم . صحنه ي معنوي وداع عمليات ها تكرار شد.حركت كاروان بلم آهسته و آرام آغاز شد. دوستان لبخند زنان به علامت خداحافظي دست تكان مي دادند. تا اذان مغرب آرام و بي صدا پارو زديم و پيش رفتيم .
ستون ، جهت اقامه نماز متوقف شد. داخل قايق با آب هور وضو گرفتيم و درحالت نشسته ، نماز را خوانديم و چه حالي داشت آن نماز. خدا را در زلال اشكهاديديم .
دقايقي بعد حركت آغاز شد. تاريكي عجيبي بر هور حاكم بود. پس از مدتي وارد دشتي از آب شديم كه از نيزار خبري نبود. فقط به طور پراكنده ني هاي كوتاه خود نمايي مي كرد. با دژ دشمن حدود هفتصد متر فاصله داشتيم .
ناگهان صداي قايقي به گوش رسيد. ستون متوقف شد يكي از قايقهاي گشت دشمن بود، كمي آن سوتر از ستون دچار نقص فني شد. سرنشينان آن با صداي بلند و به زبان عربي صحبت مي كردند. «وَ جَعَلنا» را خوانديم خوشبختانه قايق روشن شد و آنها از محل دور شدند.
دوباره حركت كرديم . من جلوي قايق پارو مي زدم و شهيد قدمي در انتهاي آن . حدود صد و پنجاه متر با دشمن فاصله داشتيم . دشمن مشكوك شده بود وچندين گلوله منوّر شليك كرد. منوّرها درست بالاي سر ما روشن شد. باز مابوديم و آيه وَجَعَلنا.
تيربارهاي دشمن سطح آب را زير آتش گرفت . پس از مدتي آتش قطع شد.تاريكي بار ديگر ما را در زير چتر گسترده خويش پوشاند. كاروان بلم به حركت درآمد در بيست متري دشمن بوديم كه دشمن به وجود ما پي برد.
درگيري آغاز شد. دشمن بر فراز دژي به ارتفاع يك متر و نيم داخل سنگرهاي بتوني مستقر بود و ما بر روي آب در حركت بوديم . سيم هاي خاردارحلقوي و تيربار و دوشكاي دشمن مانع عبور بود. با امداد غيبي و دلاوري رزمندگان خود را به خشكي رسانديم . در خط دشمن قرار داشتيم . سنگرهاي دشمن يكي پس از ديگري منفجر مي شد. پاكسازي خط از دو جناح چپ و راست آغاز شد.
اغلب نيروهاي ما، بويژه بچه هاي دامغان به سمت راست رفته بودند. من به اتفاِ برادر جانباز محمد كشاورزيان و شهيد سيد زين العابدين قدمي و يكي دونفر ديگر به سمت چپ حركت كرديم . سنگرها را يكي پس از ديگري منهدم مي كرديم . به سه ، چهار متري سنگري رسيديم . از دهانه سوراخ سنگر ما را رگباربستند. با چالاكي روي زمين شيرجه رفتيم . گلوله رزمنده اي را نقش زمين ساخت . و در سينه و شكم او جا گرفت .
عراقي ها از سنگر بيرون آمدند و قصد فرار داشتند رزمنده ديگري آنان را به رگبار بست و همه آنها را همانجا به هلاكت رساند.
به ادامه پاكسازي پرداختيم . نارنجكهايمان رو به اتمام بود. به سنگر ديگري رسيديم . كشاورزيان و قدمي جلوي سنگر رفتند و درون سنگر را رگبار بستند.گلوله اي ، نارنجك داخل سنگر را منفجر كرد و هر دو رزمنده از ناحيه پا مجروح شدند. قدمي در حاليكه لبخندي بر لب داشت گفت مجروح شدم .
احساس كردم آن دو ديگر قادر به پيشروي نيستند. به همراه چند رزمنده ديگر راه افتاديم . امّا قدمي پشت سر ما مي آمد و سعي داشت خودش را به مابرساند.
در فاصله ي بيست متري تيربار دوشكاي دشمن متوقف شديم . سنگردشمن از بتون سختي بود. چند موشك آرپي جي به سوي آن شليك كرديم . امّامؤثر واقع نشد. در گودال كوچكي سه بسيجي موضع گرفته بودند و تير اندازي مي كردند. به قدمي گفتم من داخل سنگر مي روم و كار را يكسره مي كنم . خود راداخل جان پناه انداختم . قدمي ناگاه به داخل گودال پريد. رگبار دشمن قسمتي از سر قدمي را برده بود. آرام به حال سجده رفت آن سنگر كوچك نقطه اتصال اوبا خدايش بود.
رزمنده اي در خون غلتيده بود و به دشواري شهادتين بر لبش جاري بودرزمنده ي ديگري او را در آغوش گرفته بود و ملتمسانه شفاعت خود را از او تمنّامي كرد.
اينچنين بود كه برگي ديگر از عملّيات بدر، در اواخر اسفند سال 63 درصفحات تاريخ ثبت گرديد.