0

زنجیرعشق

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

زنجیرعشق

زنجیرعشق

یك روز بعد از ظهر وقتی "اسمیت" داشت از كار برمی گشت خانه ، سر راه زن مسنی را دید

.كه ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود

.اون زن برای اون دست تكان داد تا متوقف شود

.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی كرد و گفت : من اومدم كمكتون كنم

،زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی كسی نایستاد

.این واقعا لطف شماست

،وقتی كه او لاستیك رو عوض كرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد

زن پرسید : چقدر باید بپردازم ؟

.و او به زن چنین گفت : شما هیچ بدهی به من ندارید

،من هم در چنین شرایطی بوده ام و روزی یك نفر هم به من كمك كرد

.همونطور كه من به شما كمك كردم

:اگر تو واقعا می خواهی كه بدهیت رو به من بپردازی ، باید این كار رو بكنی

.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه

چند مایل جلوتر ، زن كافه كوچكی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده

ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره


 .كه می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود

 .

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دونست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید

،وقتی كه پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود

 

.در حالیكه بر روی دستمال سفره ، یادداشتی رو باقی گذاشته بود

 

.وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند ، اشك در چشمانش جمع شده بود
 

.در یادداشت چنین نوشته شده بود : شما هیچ بدهی به من ندارید


 ،من هم در چنین شرایطی بوده ام و روزی یك نفر هم به من كمك كرد


 .همونطور كه من به شما كمك كردم

 :اگر تو واقعا می خواهی كه بدهیت رو به من بپردازی ، باید این كار رو بكنی

.نگذار زنجیره عشق به تو ختم بشه

 ،همان شب وقتی زن پیشخدمت از سر كار به خونه رفت

،در حالیكه به اون پول و یادداشت زن فكر می كرد

.به شوهرش گفت : اسمیت همه چیز داره درست میشه


 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 29 آذر 1389  12:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها