راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
همه از پدرم به نيكي ياد مي كنند. برادر علي ساجدي مدتي در جبهه هاي نبرد با ايشان بوده است و در اين باره مي گويد:
«شهيد علي محمدي از نيكان روزگار بود. در منطقه ، معمولاً عصرها تعدادي از بچه هاي اَبَرسج را جمع مي كرد و با صداي گرمش براي آنها زيارت عاشورامي خواند و ديگران هم زمزمه مي كردند. شبهاي جمعه دعاي كميل و صبح جمعه ندبه مي خواند. دعاي سمات و جوشن كبير را هم در شبهاي گرم جنوب زمزمه مي كرد. كمتر شبي بود كه نماز شب او ترك شود. يكي از شبها از چادربيرون رفتم . ديدم شهيد پشت خاكريز نشسته است و دعاي توسل مي خواند. به تعداد گلوله هاي دشمن ، زمزمه دعاي او را شنيديم . در جبهه دعايي كه از دل برآيد و با سوز و ساز باشد. مركب آسمان است و آدمي را تا آسمان مي برد.»
زماني كتاب زندگاني قمر بني هاشم دستش بود. يكي از برادرها داشت ازرزمندگان عكس مي گرفت . به ما هم گفتند بياييد تا از شما هم عكس بگيريم .شهيد كتاب را به سينه اش چسبانده بود. عكاس هرچه اصرار كرد كه كتاب را ازروي سينه اش بردارد. شهيد قبول نكرد و گفت : ما به عشق امام حسين و قمربني هاشم زنده ايم .
ايشان عاشق شهادت بود و كاملاً براي شهادت آمادگي داشت . روي بلوزش نوشته بود «عاشق شهادت ». قبل از عملّيات از فرمانده درخواست چند ساعت مرخصي كرد ولي آماده باش خورده بوديم و فرمانده اجازه نداد گفتم : چرا اين همه اصرار كردي گفت مي دانم كه در عملّيات شهيد مي شوم مي خواستم غسل كنم .
شهيد به فرزندان خودش مخصوصاً به فاطمه علاقه ي زيادي داشت ، درجبهه هميشه توفيق آنان را آرزو مي كرد. نسبت به پدر و مادر توجّه خاصّي داشت .
مي گفت : اميدوارم پدرم از من راضي باشد. هرچند برايش فرزند خوبي نبوده ام . بعد از پرواز پدر در عملّيات خيبر، مادر نيز طاقت ماندن نداشت . اكنون مدتهاست كه گلزار پدر شهيدم و آرامگاه مادر مهربانم سنگ صبور درددلهاي من است .