راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
«عليرضامؤمني» مؤمن واقعي بود. رزمندهاي شجاع و صميمي. در منطقغرب، كردستان عراِ و گوجار باهم بوديم. زمستان سال 66 آن منطقه كاملاًبرفي بود. ارتفاع برف از يكونيم متر بيشتر بود. رزمندهها با چنگ و دندان از آنمنطقه محافظت ميكردند.
من و عليرضا به هم قول داده بوديم هر كسي كه شهيد شد ديگري را شفاعتكند. اكنون احساس ميكنم اين بزرگترين سرمايه من است در آن دنيا.
روزهاي آخري كه با شهيد بودم، كيسه خوابم را گم كرده بودم. شب را درسنگر گلي و برفي به صبح رساندم. صبح به ديدن عليرضا رفتم. او و دكتر پازوكيدر يك سنگر بودند. عليرضا به خاطر من كه بدون كيسه خواب خوابيده بودمخيلي ناراحت بود. به من گفت كه تا صبح خواب نرفته است. داشتيم حرفميزديم كه فرمانده گردان، برادر اصغر شعباني مرا فرا خواند. به عليرضا گفتمالان بر ميگردم.
وقتي به سنگر خودم رسيدم، صداي انفجاري را از سنگر بالا شنيدم.لحظاتي بعد، آقاي شعباني با دست تركش خورده پايين آمد. چفيهاي بست وبراي مداوا از خط خارج شد.
برادر حسن فريدون، فرمانده دسته بود. تركش به شكمش خورده بود.او راهم با برانكارد از خط خارج كردند. عليرضا نيز مجروح شده بود و هنگامي كه او رامنتقل ميكردند در راه به شهادت رسيد.