0

ذهن ودل

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

ذهن ودل

روزی گدائی به دیدن صوفی در ویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملی در میان چادری زیبا که طنابهایش به گل میخهای طلایی گره خورده اند، نشسته است

 

،گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید :این چه وضعی است؟ درویش محترم من تعریفهای زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام .اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما کاملا سر خورده شدم.

.
درویش خنده ای کرد و گفت: من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن این حرف درویش بلند شدو به دنبال گدا راه افتاداو حتی درنگ هم نکرد تا دمپائیهایش را به پا کند

بعد از مدت کوتاهی ، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت:من کاسه ی گدائیم را در چادر تو جا گذاشتم ، من بدون کاسه ی گدائیم چه کنم؟لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم

!
صوفی خندید و گفت : دوست من ، گل میخهای طلایی چادر من در زمین فرو رفته اند ، نه در دل من! اما کاسه ی گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند

!
در دنیابودن وابستگی نیست ، وابستگی حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می شود ، این را وارستگی می گویند .

 


 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 29 آذر 1389  12:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها