تاريخ : 20/11/64
راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
وقتي كه فرمانده گروهان ، از من و چند نفر ديگر خواست تا وسايل خود راجمع كرده و به محوطه چادر فرماندهي گردان برويم ، جنب و جوش زيادي بين بچه ها ايجاد شد.
هر كس تلاش مي كرد با حذف يكي از افراد انتخاب شده ، جايگزين او شود.چرا كه قرائن نشان مي داد كه گزينش اين افراد جهت گذراندن دوره آموزشي غوّاصي است و غوّاص در قاموس جبهه ، مترادف بود با «شهادت ».
تلاش بچه ها به نتيجه رسيد. نام من به بهانه ي اينكه هنوز سالگرد شهادت برادرم فرا نرسيده است ، از صحيفه ي عاشقان خط خورد.
ابتدا «ولي اللّه پارسا» جايگزين من گرديد. امّا از آنجا كه فراِ ولي اللّه براي بچه ها ناگوار بود و اساساً برخي به خاطر علاقه و اشتياقي كه به ايشان داشتندخود را اعضاي «گردان ولي » مي ناميدند، متأهل بودن و فرزند داشتن او را بهانه قرار داده ، و از رفتن وي نيز ممانعت به عمل آوردند.
تقدير اين بود كه ولي اللّه بعنوان آر پي جي زن در گردان باقي بماند و من نيزبعنوان كمك آرپي جي او را همراهي نمايم .
با ظهور نشانه هاي عمليّات ، بچه ها در شوخي هايشان مرگ را به بازي مي گرفتند. از جمله آن كه به ولي اللّه مي گفتم : «اگر وسط قايق به شهادت رسيدي حال جابجايي جنازه ات را نداريم ، آن را در آب مي اندازيم ».
سرانجام انتظار به پايان رسيد. براي شركت در عملّيات والفجر 8 و در روزبيستم بهمن ماه 1364، در ساختمانهاي مخروبه ي شهرك ولي عصر خرمشهر،مستقر شديم . بعد از ظهر آن روز، دعاي توسّل با شكوه خاصّي برگزار شد. در اين ميان آن كه بيش از ديگران و با صداي بلند گريه مي كرد، ولي اللّه بود. اين گريه ها،براي بچه هايي كه از سابقه حضور بيشتري در جبهه برخوردار بودند، مفهوم خاصّي داشت . چرا كه بارها، رابطه بين گريه هاي پيش از عملّيات و خنده ها وشهادت طلبي در صحنه نبرد را، آزموده بودند.
بامداد روز بيست و يكم بهمن ماه ، گردان ما پيش از عبور از رودخانه اروند،وارد جزيره ي ام الرّصاص گرديد تا عملياتي را كه از شب گذشته آغاز شده بودادامه دهد.
پس از حدود 2 كيلومتر پياده روي در كانالهاي اطراف جزيره ، به محل درگيري رسيديم . در اين نقطه از يك طرف دشمن داراي استحكامات فراواني بود و از آن طرف ديگر ما مجبور بوديم از كانال خارج شده در داخل نيزارها وباتلاقها به جنگ با دشمن بپردازيم . با اينكه نيروهاي رزمنده در عمليّاتهاي گوناگون آمادگي خود را براي هر گونه فداكاري به اثبات رسانده بودند، امّا درچنين مواقعي كه شهادت از بين خوبان نيز گلچين مي كرد، نياز به پيشقراولان شجاعي بود كه با حركت خود، جان تازه اي در كالبد خسته سايرين بدمند.
يكي از اين دلاوران ولي اللّه بود كه در آن لجظات خون و آتش يكي از هم سن و سالان خود بنام صفدر طالعي را مخاطب قرار داد و گفت : «من و تو كه عمر خودرا كرده ايم بيا برويم ».
خيلي ها ممكن است بارها در مقام سخن ، آمادگي خود را براي مرگ اعلام كنند و يا حتي در دل شب ، در مناجاتي ، با خداوند طلب شهادت نمايند، امّاهميشه فاصله بين حرف و عمل بسيار است .
به هر حال ولي اللّه براي شليك آرپي جي خود را به نزديك مواضع دشمن رساند؛ امّا آتش سنگين دشمن او را از حركت باز داشت و در نبردي تن به تن ،انفجار نارنجك قامت رساي او را نقش بر زمين ساخت .
دو فرزندي كه از ولي اللّه به يادگار مانده اند، پس از گذشت دوازده سال بقاياي پيكر پدر را در آغوش كشيدند و من با مرور خاطره شهادت طلبي او احساس حقارت كرده ، سيلاب اشك را تنها تسلّي بخش دل داغدار خويش يافتم .