تاريخ : 1361
راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
از اهاليبيابانكبود. روستاييدر اطرافسمنان. هنگاميكهصبحجمعهاوّلمرداد ماهسالبرايطيآموزشنظاميهمراهدانشجويانو معلمانبهسمتچشمهعليدامغانحركتكرديمبرادر «محمدرضا چلويان» همبا ما بود.
ما را بهپادگانيبردند. هوا گرمبود. با آموزشسنگين، عرِ از سر و رويماميچكيد. امّا انگار در آسمانسير ميكرديم. اينچيزها برايما مطرحنبود.
ناگهانستوندر جايخود ميخكوبشد. برادرها محمدرضا را بر دوشگرفته، با سرعتبهطرفپايينتپهميبردند.
بحثسر اينبود كهاگر با بياحتياطيجانخود را از دستدادهباشد، شهيدمحسوبنميشود. بعضياز برادرها پيشنهاد كردند كهخبر پخشنشود، چونممكناستتأثير منفيداشتهباشد. وليخيليزود خبر در همهجا پيچيد. همهما از اينواقعهمتأثر شدهبوديم. وليبا اينحالبا حفظروحيهيرزميبهكارخود ادامهميداديم.
در مراسمصبحگاهاز ديدن«محمدرضا» جا خوردم. شاد و شنگولايستادهبود بهاو گفتم:
«تو مگر ديروز شهيد نشدهبودي؟»
گفت: «مگهنشنيديكهميگنشهيدانزندهاند؟!»
بهبرادر «محمد صفائيان» گفتم: «خوببلديد فيلمبازيكنيد!»
قسمخورد خودشهمنميدانستهاستكهاينيكمجروحشدنِ تاكتيكياست. او گفت:
«بعد از اينكهمحمدرضا از كوهسقوطنمود، منپشتسرشبودم. سريعاًخودمرا بهاو رساندم، و او را دوشگرفتمو عرِريزانحدود 800 متر تا كنار جادهرفتم. چند بار نزديكبود خودمسقوطكنم. وليبا توكّلو توسّل، هر چهآيهبلدبودم، خواندم. با هر جانكندنيبود او را جلويآمبولانسرساندم. هنگامگذاشتنايشانبهداخلآمبولانس، ديدمكهخندهكنانايستاد و گفت: «الكيبود!» منكهاينهمهمسافت، يكآدمسالمتر از خودمرا در سراشيبيكوهحملكردهبودم، ابتدا كميعصبانيشدم. امّا بعد كهفهميدمخود اينبرنامه، قسمتياز آموزشما بودهاست، خندهامگرفت.
چند ماهبعد محمد رضا چلويان،اينشقايقهميشهعاشق، در عملّياتمُحّرمبهآرزويديرينخود رسيد.