راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
گردانهاي كربلاي و 2 كه از شهرستان شاهرود به پادگان حميديه منتقل شده بودند دوره هاي مقدماتي رزمي را طي مي كردند.
گرما انسان را كلافه مي كرد دماي هوا از 40 درجه بالاتر مي رفت و شنزارپادگان حميديه بعد از ظهرها حال و هواي ديگري داشت .
گردانهاي كربلاي و 2 در فاصله چند كيلومتري يكديگر قرار داشتند گرچه به ظاهر از هم جدا بودند، امّا در واقع رفت و آمد عاشقانه بين بسيجيان اين دوگردان روز به روز بيشتر مي شد.
من كه در گردان كربلاي بودم زمزمه حضور عاشق وارسته اي رادر گردان كربلاي شنيده بودم . امّا هنوز خودش را نديده بودم ، و يا ديده بودم و نشناخته بودم . نوجواني ساله به نام «محمد دهقان نژاد» كه شغل جوشكاري را رها كرده بود و به جبهه هاي جنگ شتافته بود.
وقتي با ايشان آشنا شدم احساس قلبي عجيبي پيدا كردم . در واقع او انسان عجيبي بود و با آن سن كمي كه داشت هواي ِ نَفس را زير پا نهاده بود و چون عارفي بزرگ قلبها را به سوي خويش جذب مي كرد. محمد زبانزد خاص و عام شده بود.
او هر روز ظهر، در آن هواي گرم ، پس از پيمودن مسير سه كيلومتري به مقرّ مامي آمد و با هم به گفتگو مي نشستيم .
در لحظاتي كه از شهادت سخن مي گفت چشمان معصومش پر از اشك مي شد.
ظهرها هنگام نماز بر روي زمين داغ ، كه مهرها بسيار داغ مي شد، رسم شده بود كه يا مهر را به دست مي گرفتيم ، يا روي مهر پارچه اي مي انداختيم . امّاايشان مهر را دست نمي زد. با خلوص نيت فقط خدا را مي ديد. وقتي كه پي برد من شيفته او شده ام به من گفت : «اگر مي خواهي رفاقت ما برقرار بماند بايد نماز شب بخواني » من اوّل بهانه آوردم . وقتي ديدم موضوع جدي است ، به ايشان گفتم اگرخدا توفيق بدهد مي خوانم . ايشان گفت اگر مشكل بيدار شدن داري من تو رابيدار مي كنم . من كه فكر نمي كردم ، ايشان بتوانند نصف شب اين مسير طولاني بين دو گردان رابيايد و مرا صدا كند، به ايشان گفتم مشكل من همين است !
همان شب حدود ساعت /2، 3 بود كه ايشان را بالاي سر خود ديدم ، كه مراصدا زد و گفت : «نماز شب است » خواب آلوده پرسيدم «نماز شب ؟!» گفت مگر قرارنبود نماز شب بخواني .
تا چند شب متحيّر اين برخورد او بودم . بعد از چند شب به او گفتم : «بمان تا باهم باشيم » او گفت «نمي توانم » در آن هنگام بود كه متوجه شدم او واقعاً شبهابيدار است و نمي خوابد. تازه قضيه واكس زدن كفشها و شستن ظرفها و لباسهابعداً برايم روشن شده بود.
در عملّيات مهران ، گردان ايشان اعزام شد. در آن عملّيات يك گروهان ازگردان كربلا خط دشمن را شكسته ، به جلو رفته بود. دسته اي هم به دل دشمن زده بودند. از آنجا كه اين عملّيات به شكل حمله همزمان ، سه گردان به مواضع دشمن بود فقط گردان مياني كه همان گردان كربلا بود توانسته بود خط دشمن را بشكند. دو جناح كناري اين گردان مجبور به عقب نشيني شده بودند. به همين دليل نيروهاي عراقي به سرعت از جناحين به سمت خاك ايران پيشروي مي كردند. گردان مياني در حال قيچي شدن بود. در همين لحظات فرماني ازسوي فرماندهان ، مبني بر عقب نشيني نيروهاي گردان كربلا صادر شد.
«محمد دهقان نژاد» كه بي سيم چي گروهان گردان كربلا بود. با شنيدن اين فرمان خبر را به بچه ها اعلام كرد.
در اين لحظه همه به فكر دسته اي بودند كه جلوتر از گردان با دشمن در حال نبرد بود. از آنجا كه اين دسته بي سيم نداشت ، بايد يكي از بچه هاي گردان اين خبر را حضوري براي آنها مي برد. چون اگر كسي مي رفت برگشتش مشخص نبود. همه به شك افتادند و به هم نگاه كردند.
ناگهان «محمد» بي سيم را تحويل داد و خود به سرعت به سمت دسته خط شكن حركت كرد. در آن لحظه هيچ كس فكر نمي كرد كه يك نوجوان بي سيم چي كه بايد با فرمانده گردان در ارتباط باشد، دست به چنين ايثاري بزند. امّا او اين كاررا به خاطر حفظ جان رزمندگان انجام داد.
با توجه به فاصله اي كه بين ايشان و گرداني كه درحال عقب نشيني بود افتاد،حلقه محاصره تنگ تر شد. او به همراه چندين نفر از بسيجيان ديگر از جمله :شهيد عباس بيرجندي ، شهيد حسن فرومدي ، شهيدرجبعلي ساماني درهمانجا دعوت حق را لبيك گفتند.