تاريخ : 1358
مكان : كردستان
راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
داييعليرضا در سال1358در سر دشتكردستانبهشهادترسيد.دوستانشخاطراتزيادياز او نقلكردند از جمله: شهيد «رحيمشاهسون» كهاينكدر كنار بارگاهامامزادهجعفر در پيشوايورامين، در قطعهشهدا آرامغنودهاستميگفت:
«منو عليرضا چند ماهيرا پساز پيروزيانقلابو تا مشخصشدنكاملوضعگروهانهايارتش، در يكپادگانبهسر ميبرديمو خيليزود با همدوستشديم.
عليرضا شخصيتجذّابيداشت. بشّاشو سر زندهو خوشگفتار بود.
يكبار وقتيفهميد برايخانهاحتياجبهپولدارم، تماميپساندازشرا دراختيارمگذاشت. همينكار دوستيما را عميقتر كرد. بعد از آنهمگاهگاهبهخانهامانميآمد. با پسر كوچكمخيلياُختشدهبود.
اكنوندارمبهخانهاشانميروم. روستاييدر حواليگرمسار. هنوز شهادتشرا باور ندارم. ميخواهمخودمبرومو از نزديكببينم. شايد، جايخالياش، درباور شهادتشكمكمكند. راستيوقتيپدرشرا ديدمچهبگويم؟ بهمادرشچهبگويم؟ خدايا! بههمهما صبر و طاقتفراوانعنايتكن. بايد همينجا باشد.هميندربآهنيكوچك. چهخانهمحقر و سادهاي! با سنگريزهاي، چند ضربهبهدر ميزنمو منتظر ميمانم. پيرمرديشكستهو غمگيندر را باز ميكند. اوّلينچشميكهدر چشمممينشيند سر و صورتاصلاحنشدهو لباسمشكيو قامتخميدهاشاست. قلبمفرو ميريزد. پسخبر شهادتشراستاست! سلامميكنم. آهستهو خستهجوابمرا ميدهد و ميگويد:
«بفرماين!»
- راستشچطوريبگمعمو، منيكياز دوستايعليرضا هستم... تازهخبرشهادتشرو شنيدم.»
آهيميكشد و ميگويد:
ـ بفرماينتو.
از جلويدر كنار ميرود. وارد حياطميشوم. حياطمحقّر و بسيار پاكيزهاياست. از يكدالاننسبتاً بلند كهرد ميشويم، جلويمانچند پلهاستكهما را بهايوانخانهميبرد. سمتچپ، باغچهاينسبتاً بزرگو رو بهرويباغچهو ايوان،آشپز خانه. تهايوانهماتاقها رديفشدهاند. درها همهبهايوانباز ميشود.
پير مرد تعارفميكند. از پلههايكاهگليبالا ميرويم. رويايوانكفشها را درميآوريم، و وارد يكياز اتاقها ميشويم. اتاقها از داخلبههمراهدارند و با درهايآهنيكوچكاز همجدا شدهاند. اتاقكوچكو تميزياستو رويطاقچهيآن،عليرضا از پشتشيشهييكقابعكس، با لبخند هميشگياشبهمنخوشامد ميگويد:
ـ ديديبالاخرهاومدمخونهتونعليرضا! و صداييبهدرد از درونمميگويد:«و چهدير!»
بغضگلويمرا ميفشرد. چشمهايمبرايباريدنبيتابميشوند. پيرمرد بازهمتعارفميكند. مينشينم. او همكنار منمينشيند. دارد تسبيحميگرداند وصلواتميفرستد. آرامو زمزمهوار. چيزيدر چشمانشگمشدهاستو شايد درهمهزندگياش. سكوتاتاقبرايمسختو غيرقابلتحملاست. بايد اينسكوترا بشكنم. ميگويم:
«مننميدونستمعليرضا شهيد شده»
صدايمآشكارا ميلرزد:
«راستشكسياز بچهها، بهمنچيزينگفتهبود، وگرنهبنا بهوظيفههمكهبود تويمراسمششركتميكردم. عليرضا گردنما خيليحقّ داشت.مخصوصاً منكههميشهمديونشهستم.»
پيرمرد گفت:
«نبودشداغسنگينيه. منو مادرشهنوز عادتنكردهايم. هنوز شبهايجمعهمنتظرشيم. امّا حالا او ديگهنميآد. ما بايد بريمسر مزارش.»
با همانصدايلرزانگفتم:
«حقدارين. بهخدا حقداريناينهمهداغدار باشين. وقتيامثالمنكهچند ماهبيشتر باهاشنبوديماينهمهاز نبودشبسوزيم، وايبهحالشما كهپدر و مادر هستين. خدا خودشعنايتيبكنهو صبريبده»
- خدا بهشما و خونوادهاتعمر با عزّتبده!
- راستشپدرجان، منبراياداييكدينآمدهاماينجا. حقيقتاينكهعليرضا چند وقتپيشسههزار تومنبهمنقرضداده. حالا ديگهاحتياجيبهاينپولندارمو اومدهاماينجا تا همتسليتبگمو تبريكو اينپولرو همبدمبهشما و برم.
پيرمرد با چشمانيپر از ترديد نگاهمميكند و ميپرسد:
« منچهطورياينپولو قبولكنم؟ عليرضا كهحرفياز اينپولپيشكسينزده. مدركيهمكهلابد ندارين؟ ها؟»
خيليتعجبكردهام. مگر برايدادنبدهيهممدركلازماست؟! حالا تأثيرلقمهحلالرا بر پاكبودنروحفرزند بهتر ميفهمم. فكريميكنمو ميگويم:
«بهاوننشونيكهعكسپسرمتويآلبومعليرضاست؛ خودمپشتعكسودستنويسيكردهامو نوشتهامتقديمبهعمويعزيزم»
از پشتدر اتاق پيرمرد را صدا ميزنند. بلند ميشود و دقيقهايبعد با يكمجمعبرميگردد. تويسينيچايو قندان، ميوهو پيشدستيو كارد و چنگالاست. پيرمرد مجمعرا جلويمنميگذارد و تعارفميكند. بلند ميشود وميگويد:
«تا شما گلوييتازهكنين، منهمميآم.»
ميرود. ميدونمرفتهاستتا آلبومعليرضا را نگاهكند و عكسپسر مراببيند. از قبلپولرا تويپاكتگذاشتهام. پاكترا از جيبمدر ميآورمو تويمجمع، روييكپيشدستيميگذارم.
دقايقيبعد پيرمرد يااللّهگويانوارد اتاقميشود. جلويپايشبلند ميشوم.ميگويد:
«آدرسدرستبود. امّا اگر اينپولو احتياجدارين، تو رو بهروحشهيدمقسمميدمتعارفنكنينو بردارين.»
ميگويم:
«خدا شما رو برايما نگهداره، راستشمنبا شما تعارفندارم. واقعاً ميگماينپولو فعلاً نياز ندارم. خوشبهسعادتعليرضا كهتويايندنيا با دستخيرشهمهدلها رو از خودشراضيكرد و عاقبتبهخير همشد.»
بلند ميشوم. پيرمرد ميگويد:
«حالا كجا؟ نشستهبودينكه، يهامروز پيشما بد بگذرونين»
- اختيار دارين، دلمميخواد پيششما بمونموليمتأسفانهنميتونم.ايشااللّهيهوقتديگهبا بچهها مزاحمميشيم»
- بههر حالما كهخيليخوشحالشديم. راستشهرچهبيشتر شمادوستاشو ميبينيمدلمونآرومميشه.
- خوشبهسعادتشما كههمچو بچهايداشتين. خوشبهحالعليرضا كهشهادتنصيبششد.
بغضگلويمرا ميفشرد، همينطور كهدر اتاقرا باز ميكنمتا تويحياطبرومسعيميكنمجلويپيرمرد گريهنكنم. ميگويم:
«ما رو همدعا كنينتا با پسر شهيدتونو با شهدا محشور بشيم»
بهپيرمرد كهنگاهميكنمديگر طاقتنميآورمو ميزنمزير گريه. پيرمردجلو ميآيد و پيشانيمرا ميبوسد. او همدارد گريهميكند.