0

مداوا

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

مداوا

مكان : فاو
راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
خاطره‌اي‌را كه‌از برادر شهيدم‌«محمد خونجگري‌» نقل‌مي‌كنم‌از همرزم‌ايشان‌(محمد كوثري‌) شنيده‌ام‌وي‌مي‌گويد:
در منطقه‌عملياتي‌فاو بعد از گذشت‌چند روز يك‌دانشجوي‌عراقي‌مي‌گفت‌،ارتش‌عراقخودش‌را براي‌عملّيات‌آماده‌كرده‌است‌، و احتمال‌حمله‌اش‌زياداست‌. پس‌از تحقيق‌و بررسي‌، گفته‌وي‌مورد تأييد قرار گرفت‌. به‌ما اعلام‌شد كه‌بايد شبانه‌يك‌سنگر كمين‌زده‌شود.
براي‌انجام‌اين‌مأموريت‌سه‌نفر را از گردان‌ما انتخاب‌كردند. يكي‌من‌بودم‌،يكي‌شهيد حسين‌عليمحمدي‌و يكي‌هم‌شهيد شيخ‌محمد خونجگري‌.
شب‌تعدادي‌كيسه‌خالي‌و يك‌كلنگ‌برداشتيم‌و خود را به‌متري‌سنگركمين‌عراقرسانديم‌. شهيد محمد تا نزديك‌سنگر كمين‌عراقرفت‌و خبر آوردكه‌عراقي‌ها داخل‌سنگر هستند. قرار شد ما با احتياط‌كامل‌در همانجا سنگركمين‌خودمان‌را درست‌كنيم‌امّا به‌علت‌سفت‌بودن‌زمين‌نمي‌توانستيم‌كلنگ‌را محكم‌زمين‌بزنيم‌. زيرا در اثر سر و صدا، طرح‌لو مي‌رفت‌، و مشكلات‌بعدي‌درپي‌داشت‌. با پنجه‌هاي‌دست‌زمين‌را مي‌كنديم‌و خاك‌را داخل‌كيسه‌مي‌ريختيم‌.
بعد از مدتي‌شهيد محمد يك‌گشت‌دوباره‌اي‌زد و برگشت‌و گفت‌:
«چند سنگر مخروبه‌عراقي‌در همين‌نزديكي‌هاست‌.» بعد از مشورت‌و تبادل‌نظر قرار شد براي‌سنگر استراحت‌و خواب‌از سنگر عراقي‌ها استفاده‌كنيم‌.
به‌سنگري‌رسيديم‌. در زير نور ضعيف‌ماه‌متوجه‌شديم‌چيزي‌داخل‌سنگرسوسو مي‌زند.اوّل‌فكر كرديم‌يك‌سنگر كمين‌ديگر عراقي‌ها است‌. با دقت‌بيشتر متوجه‌شديم‌سگي‌داخل‌سنگر نشسته‌است‌. از آنجا كه‌بوي‌تعفّني‌هم‌مي‌آمد معلوم‌بود كه‌اين‌سگ‌يا شيميايي‌شده‌است‌و يا در اثر تركش‌زخمي‌شده‌است‌. واهمه‌داشتيم‌كه‌يك‌وقتي‌سگ‌سر و صدا راه‌بيندازد و كار دستمان‌دهد.
من‌جلوي‌در سنگر ايستادم‌و شهيد محمد هم‌رفت‌از پشت‌سنگر ازسوراخي‌شروع‌به‌تحريك‌كرد. سگ‌جابجا مي‌شد. ولي‌از سنگر بيرون‌نمي‌آمد.خنده‌مان‌گرفته‌بود و مأموريت‌خود را براي‌لحظه‌اي‌فراموش‌كرده‌بوديم‌. بعد ازمدتي‌كلنجار، سگ‌به‌سمت‌در سنگر آمد. هنگامي‌كه‌خواست‌از جلوي‌ما عبوركند من‌او را گرفتم‌. شهيد محمد هم‌سريع‌جلو آمد و با دستش‌محكم‌دهن‌سگ‌را چسبيد و با چفيه‌دهن‌حيوان‌را بست‌. بعد كيسه‌اي‌را آورد و سگ‌را داخل‌كيسه‌انداختيم‌. شهيد محمد گفت‌بايد حيوان‌را براي‌مداوا به‌عقب‌ببريم‌.مسافت‌زيادي‌را پيموده‌بوديم‌. اين‌كار وقت‌ما را مي‌گرفت‌. شيخ‌محمد را راضي‌كرديم‌كه‌سگ‌را به‌منطقه‌دورتري‌ببريم‌و در گوشه‌اي‌بگذاريم‌تا بعد ببينيم‌چه‌پيش‌مي‌آيد.
محمد گرچه‌هنوز هم‌به‌مداواي‌سگ‌مي‌انديشيد با توجه‌به‌كمي‌فرصت‌وموقعيتي‌كه‌در آن‌قرار داشتيم‌نظر ما را پذيرفت‌. بعد از انتقال‌سگ‌دوباره‌به‌سنگر كمين‌برگشتيم‌و كار خود را ادامه‌داديم‌.

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

چهارشنبه 6 اسفند 1393  10:18 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها