0

تقلید کورکورانه

 
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

تقلید کورکورانه


 

یک مرد صوفی از راه دور به شهری رسید و می باید آن شب را در آن شهر بماند تا روز بعد به همراه قافله به سفر خود ادامه دهد.

باین سبب به خانقاه آن شهر رفت و خر خود را در آخور بست و خودش در صفه کنار صوفیان نشست. صوفیان وقتی که مهمان تازه وارد را دیدند پنهانی خر سواری او را از طویله بیرون کشیده و بردند فروختند و از پول فروش آن مطبخ خانقاه را گرم کردند و وسایل طرب و عیش آماده کردند و به صفه درآمدند و از مهمان تازه وارد به خوبی پذیرایی نمودند.

پس از صرف غذا مطربان آمدند و به نواختن و سرود خواندن پرداختند و این سرود را می خواندند و همه با مطرب هم آهنگ میشدند

 

 "خر برفت و خر برفت و خر برفت"

 

صوفی تازه وارد که از همه جا بی خبر بود او هم با آنها هم آهنگ شد و همان سرود را میخواند.وقتی مجلس پایان یافت و اول صبح صوفی مهمان از خانقاه بیرون آمد تا بار بر پشت خر ببندد و به کاروان ملحق گردد دید از خر خبری نیست .اول فکر کرد که خادم او را برده که آب بدهد ولی وقتی که خادم آمد و حال خر را از او جویا شد خادم گفت : دیشب خر را فروختند و از پول فروشش مطبخ خانقاه را روشن کرده و وسایل عیش و طرب را آماده کردند.

صوفی گفت من خر را به تو سپردم و تو آن را بی جهت از دست دادی ؟ خادم گفت : من در فکر آن شدم که خر را نگهدارم و به آنها ندهم ولی عده آنها زیاد بود و من تنها بودم نتوانستم در مقابل هجوم آنها کاری انجام دهم.

 

صوفی گفت : ای کاش میآمدی و مرا از ماجرا با خبر می کردی.خادم گفت : من چندین مرتبه نزدیک صفه آمدم تا از جریان خبرت دهم اما دیدم شما هم پای کوبان و کف زنان با شوقی فراوان سرود خر برفت و خر برفت را با /انها میخوانی یقین پیدا کردم که شما هم باین پیشآمد راضی شده ای من فکر میکردم که شما میدانی که چه میگویی نمیدانستم که تقلید کورکورانه میکنی

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

یک شنبه 28 آذر 1389  8:06 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها