یک مرد صوفی از راه دور به شهری رسید و می باید آن شب را در آن شهر بماند تا روز بعد به همراه قافله به سفر خود ادامه دهد.
باین سبب به خانقاه آن شهر رفت و خر خود را در آخور بست و خودش در صفه کنار صوفیان نشست. صوفیان وقتی که مهمان تازه وارد را دیدند پنهانی خر سواری او را از طویله بیرون کشیده و بردند فروختند و از پول فروش آن مطبخ خانقاه را گرم کردند و وسایل طرب و عیش آماده کردند و به صفه درآمدند و از مهمان تازه وارد به خوبی پذیرایی نمودند.
پس از صرف غذا مطربان آمدند و به نواختن و سرود خواندن پرداختند و این سرود را می خواندند و همه با مطرب هم آهنگ میشدند
"خر برفت و خر برفت و خر برفت"
صوفی تازه وارد که از همه جا بی خبر بود او هم با آنها هم آهنگ شد و همان سرود را میخواند.وقتی مجلس پایان یافت و اول صبح صوفی مهمان از خانقاه بیرون آمد تا بار بر پشت خر ببندد و به کاروان ملحق گردد دید از خر خبری نیست .اول فکر کرد که خادم او را برده که آب بدهد ولی وقتی که خادم آمد و حال خر را از او جویا شد خادم گفت : دیشب خر را فروختند و از پول فروشش مطبخ خانقاه را روشن کرده و وسایل عیش و طرب را آماده کردند.
صوفی گفت من خر را به تو سپردم و تو آن را بی جهت از دست دادی ؟ خادم گفت : من در فکر آن شدم که خر را نگهدارم و به آنها ندهم ولی عده آنها زیاد بود و من تنها بودم نتوانستم در مقابل هجوم آنها کاری انجام دهم.
صوفی گفت : ای کاش میآمدی و مرا از ماجرا با خبر می کردی.خادم گفت : من چندین مرتبه نزدیک صفه آمدم تا از جریان خبرت دهم اما دیدم شما هم پای کوبان و کف زنان با شوقی فراوان سرود خر برفت و خر برفت را با /انها میخوانی یقین پیدا کردم که شما هم باین پیشآمد راضی شده ای من فکر میکردم که شما میدانی که چه میگویی نمیدانستم که تقلید کورکورانه میکنی