و خود را
در دلت موجی سر می کشد و به من می نگری . و چشمانت از دوستی و یقین و ایمان و اطمینان لبریز می شود و در شگفتی که آنچه تو را به من پیوند می دهد چه نام دارد؟
و خیره می مانی که من در برابر تو کیستم ؟
و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم ومرا قندی که شیرینی اش تویی
و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی
و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی
و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی
و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی :
نه، هیچ کدام! هیچ کدام این حرف ها نیست، چیز دیگری هست .یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز، دو روح ، در دو اندام اینچنین با هم آشنا نبو ده اند ، نه ، هیچ کلمه ای میان ما جائی نمی یابد … سکوت این جذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد.