دنیا
من باتوبازی میکنم،تو با من بازی میکنی وچه غصه تلخی است تکرار بردن های تو و باختن های من
تو چگونه میتوانی بی احساس باشی تو چگونه میتوانی بی عشق باشی و تو چطور همه را بازیچه خود و سرگرم خویش میکنی ، تو از روز اول عمرم مرا بازیچه خود کردی
تو چطور میتوانی با تمام احساس یکنفر را به خود اضافه کنی و بدون هیچ احساسی کم کنی
تو چطور میتوانی بیاری و ببری
من نمیفهمم فلسفه وجود تو چیست
تو تو تو ...
تو ای دنیا چگونه بوجود آمدی؟ چرا آمدی؟
مرا چرا آوردی ؟چرا دوست داشتن را یادم دادی و هر آنچه دوستش داشتم ازم گرفتی!!
تو عاشق شدن را یادم دادی پس چرا عشق را ازم گرفتی چرا چرا و چرا؟؟؟؟؟؟
میتوانی پاسخ دهی یا نه مثل همیشه آن دور نشستی و فقط نظاره میکنی !!!
نظاره میکنی که چطور همه را به جان هم انداختی چگونه به خاطر پول همه کار میکنند
هان جوابم را بده تو بدی یا آنها که بوجود میاوری بدند
من با تو کاری ندارم میشود تو هم با من کاری نداشته باشی
آرزو دارم از قید همه بایدها و نبایدهایت رها شوم
رها زندگی کنم آزاد بدون هیچ قید بندی بگذار خودم باشم بگذار برای خودم زندگی کنم نه برای تو
نه به میل تو
نه به میل تو نه برای تو