لمحه
سکوت .اتاق ونوری ملایم که آن را فراگرفته .
پرندها ، آسمان ،پرواز
نسیم، خنکی ،اقاقیا
آرزوها ،خاطرات،نگاه
موهایم را نسیم تکان میداد آرامشی ابدی را درونم احساس می کردم
.می خواستم که متوقف شود هر آنچه که در این لحظه است .
غروب است اکنون من نیز همراه پرستو ها اوج گرفته ام .
معلق شده ام در فضا .
تمام ذرات تنم بلوری شده اند ومن حبابی نا مرئی گشته ام .
می چرخم و می چرخم و آرزو میکنم که این تهی شدن به پایان نرسد
.و با این آرزوبه گردشم ادامه می دهم