0

داستان غم انگيز

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

داستان غم انگيز


داستان غم انگيز


چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا , پسر كوچكي با عجله لباس هايش را درآورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت.مادرش از پنجره نگاهش ميكرد و از شادي كودكش لذت مي برد.مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند,مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد.مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آن قدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند. كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود, صداي فرياد هاي مادر را شنيد , به طرف آنها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت .پسر را سريع به بيمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت : اين زخم ها را دوست دارم, اينها خراش هاي عشق مادرم هستند.


ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

یک شنبه 12 بهمن 1393  5:01 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها