شب بيست و چهارم بهمن ماه سال 64 بود كه گردان حمزه براي عملياتدر محور جادة فاو ـ ام القصر آماده ميشد. نماز مغرب و عشا به جماعت انجامشد. دستور آماده باش براي حركت صادر شد. نيروها صف بسته و آماده درستونها قرار گرفتند. التهاب عجيبي داشتم. التهاب و اضطرابم از اين بود كه آنشب كداميك از بچهها شهيد ميشوند و به ارج ميكشند.
سواربر و انتهاي تويوتا، در جادهاي كه به اروند رود ختم ميشد پيش رفتم.در آن ميان چشم به «اسدالله پازوكي» (فرمانده گردان حمزه كه در عملياتكربلاي پنج در شلمچه به شهادت رسيد.) افتاد. در زير آسمان پر ستاره، امادود گرفته فاو، با صلابتي مردانه اين طرف و آن طرف گام ميزد. آستين دستچپش كه در عمليات قبلي تقديم خدا شده بود، در وزش باد اين سو و آن سوميرفت.
در نزديكي خط دشمن، ستون نيروها از حركت باز ايستاد. در آن ميانصداي برادر بزرگترم «محسن» به گوشم خورد. او مسئول دسته بود. خطابشبه من و دو آر پي جي زن ديگر بود. بلند شديم و به طرفش دويديم. عدهاي دورهم جمع شده بودند. چند تايي از بچههاي اطلاعات و عمليات، «عمو حسين»مسئول گروهان و سيد مجتهدي معاون گردان. قرار بر آن شد تا از كنار جادهكه گل و خيس بود، سينه خيز خود را جلو بكشيم تا به سنگرهاي كمين دشمنكه بر روي نيروي ما آتش ميريختند، نزديك شويم. چون فاصله مان با سنگردوشكا خيلي كم بود، بايد از نارنجك براي انهدام آن استفاده ميكرديم. يكياز بچهها نارنجكي در دست گرفت و در حالي كه خيز برمي داشت، آن را بهطرف سنگر پرتاب كرد. در همان حال، دو سرباز عراقي كه ماسك ضدگاز بهصورت داشتند. داخل سنگر بلند شدند و شروع كردند به رگبار بستن روي ما.آتش بسيار سنگين بود. امكان تكان خوردن نبود. در همان اولين بارش گلولهبود كه عمو حسين و يكي از بچههاي اطلاعات و عمليات شهيد شدند.
ساكت ماندن را جايز نديدم. عزمم را جزم كردم و با توكل بر خدا، دستي برزمين كوفتم و برخاستم. گلوله در قبضه آر پي جي و قلب در سينه من بيتابيميكردند. در يك لحظه بي خيال از آن همه گلوله سرخي كه به طرفمانميآمد، سنگر را كه از آتش دهانة اسلحهها بخوبي ميشد تشخص داد، درميان مگسك نشانه رفتم و با فشردن ماشه، گلوله بيتاب را رها كرده و روانهسنگر ساختم. به لطف خدا گلوله آر پي جي كارگر واقع شد و سنگر را با دو سربازعراقي به هوا پرتاب كرد.
با منهدم شدن سنگر كمين كه مانع بزرگي بر سر راهمان بود، نيروهايگردان به طرف خط هجوم بردند. در وسط جادة آسفالت، همچنان به طرف جلوميدويدم. سنگر تيرباري كه از وسط آبگرفتگي كنار جاده شليك ميكرد،توجهم را جلب كرد. گلوله را داخل آر پي جي جاي دادم و آمادة شليك شدم.ناگهان تيري به طرفم آمد. ناخودآگاه با شدت بر زمين افتادم. در حالي كه رويجادة آسفالت درازكش شده بودم، چشمم به برادر بزرگترم، محسن افتاد كهخشاب اسلحهاش را عوض كرد و مردانه به طرف سنگر هجوم برد.
محسن رفت و واقعاً هم رفت. آن گونه كه ديگر روحش به ملكوت پر كشيد.اما من همان طور و همچنان بر جاده، ميانة راه ماندم.
حسين گلستاني