هوا بد جوري دم كرده بود. اسمش زمستان بود اما از زمين و زمان آتشميباريد. در خيابان، از لا به لاي اسفالت حرارتي سوزان بالا ميزد. قصد كردمسري به «صفر» بزنم. چند روزي ميشد كه او را نديده بودم. هنوز نپيچيدهبودم توي ميدان كه بلند گوي ساختمان سپاه شروع كرد به پخش مارشعمليات. به يكباره لرزشي در تنم افتاد. سردم شد. اما مارش، همچنان تكاندهنده و كوبنده پخش ميشد:
... شنوندگان عزيز توجه فرماييد... شنوندگان عزيز توجه فرماييد... براساس آخرين گزارش رسيده از منطقة عملياتي والفجر هشت، دشمنشكست خوردة بعثي، شب گذشته اقدام به پاتك سنگيني با استعداد يك تيپزرهي و دو تيپ پياده نمود كه با مقاومت دلير مردان سپاه اسلام، مزدورانصدامي با به جاي گذارادن تلفات و ضايعات فراوان مجبور به عقب نشينيشدند...
مارش همچنان نواخته ميشد. صداي كوبندة طبل كه اوج ميگرفت،بغض سخت گلويم را فشار ميداد. چند روزي ميشد كه «حميد طوبي» راآورده بودند. وقتي چشمم به جنازهاش افتاد، خيلي دلم سوخت. ياد روزيافتادم كه ميگفت:
ـ به خانوادهام سپردهام، اگر بچهام پسر بود اسمش را بگذارند حسين و اگردختر بود زينب...
كوچهها را يكي پس از ديگري پشت سر ميگذاشتيم. چيزي به خانة صفرنمانده بود. هنوز صداي مارش عمليات به گوش ميرسيد. يكدفعه مارش قطعشد و جاي آن را آژير قرمز گرفت. بي مقدمه و اعلام. مثل بچهاي كه به يكبارهبغضش بتركد. با ناله آژير، دلم هوري ريخت پايين. احساس كردم سينهامخالي شده. با چشمان گرد شده، كوچه را به دنبال جان پناهي كاويدم. اما مردمبي خيال و بي اهميت به آنچه ميگذرد، مشغول انجام امور روزمرة خويشبودند؛ فقط گاه گداري نگاهي سرد به آسمان ميانداختند. پير مردي موقر ومتين، با هندوانهاي در بغل، عصا زنان، از رو به رو ميآمد، وسط كوچه ايستاد؛بدنش را روي پاي راستش يله كرد، عصايش را به طرف آسمان تكان داد و باصدايي خسته و گرفته، با فريادي لرزان گفت:
ـ اگه مردين برين جبهه رو در روي بچههامون بجنگين، نه اينكه مثللاشخورا بيايين تو شهر از اون كله آسمون بمب بريزين تو سر مردم.
وقتي متوجه نگاهم شد، رو به من گفت:
ـ فقط ميتونن زورشونو به زن و بچههاي بدبخت برسونن روي پشتبامها كپه كپه آدم ايستاده بود. سرهاي همه رو به هوا بود و با چشمانشان، مثلرادار ضد هوايي، آسمان را به دنبال هواپيما جستجو ميكردند. آسمان اما، آبيو صاف، بي هيچ غل و غشي در برابرشان سينه سپر كرده بود، جز تكه ابرهايسپيد و سرگردان چيزي به چشم نميخورد.
از كوچة مجاور ناله و ضجة دلخراشي به گوشم رسيد. صداي زني بود. ازجيغ و دادش ميشد فهميد بد جوري ترسيده است. مسيرم را به سمت او بهداخل كوچه برگرداندم. زني ميان سال، با صورتي رنگ پريده از ترس و حشت،در حالي كه چادر نماز سفيد گلداري به سر داشت، لنگة در آهني را محكم بغلگرفته بود، با گريه و ناله رو به من كرد و گفت:
ـ تورو به خدا جوون، بچه هام دارن تو كوچه بازي ميكنن، هر چي صداشون كردم پيداشون نشده، تو رو به خدا برو پيداشون كن و بيارشون، ميترسميه وقت خدايي نكرده چيزيشون بشه.
دوان دوان و سراسيمه، كوچهها را زير پا گذاشتم. داخل كوچههاي بن بستمتوجه دختر و پسر كوچكي شدم كه با خونسردي كودكانه مشغول خاك بازيبودند. انگار نه انگار خبري است يا هواپيماها براي بمباران ميآيند. فكر كردمخودشان باشند. جلوتر رفتم، از بس در خاك و خُل لوليده بودند، چهرههايشانبه مجسمه ميماند. بدون اينكه دعوايشان كنم، دستهايم را به دور مچهايكوچكشان حلقه كردم. طفللكيها بدجوري ترسيدند. راستش من هم بدجوريرفتم و جلو و بي مقدمه دستشان را گرفتم. دخترگ كه گرد و خاك، موهايمشكي اش را به خاكستر تبديل كرده بود، جرأتي به خود داد و با لكنت زبانكودكانهاش گفت:
ـ تيه... تيه؟
خندهام گرفت و در حالي كه سعي كردم كودكانه باشد گفت:
ـ چيزي نيست. گفت: «مالو كجا ميبري؟» با همان خنده گفتم:
«ميبرمتون خونه پهلوي مامان.» پسرك كه خطي باريك از آب بيني برپشت لب غبار گرفتهاش جاري بود، و به رگ غيرتش برخورده بود، در حالي كهسعي ميكرد مچ ظريفش را از دستم بيرون بكشد گفت: «خونه ما كه اون ورينيست.»
توجهي نكردم و با خود گفتم: عجب بچههاي تخسي، توي بمباران همبازي را ول نميكنند.
وارد كوچه شدم. زن كه خودش را روي در ول كرده بود، با ديدن من و بچههاروي پا ايستاد و خيره خيره نگاه كرد. خيلي تعجب كردم، انگار نه انگار بچههايش را آوردهام. با خود گفتم: همة جيغ و دادش الكي بود، جلوتر كه رفتم، درحالي كه دهانش از تعجب باز مانده بود گفت: «اينها كه بچههاي من نيستن.»
انگار يك سطل آب يخ را يكباره ريختند رويم. نگاهي عذرخواهانه بهچهرة غبار گرفته بچهها كه با غضب و طلبكارانه زل زده بودند، انداختم. دستمرا شل كردم. فكري به خاطرم رسيد. هر چه باشد پدر و مادر اينها دنبالشانميگردند و مضطرب هستند. هر دويشان را به دست زن سپردم و گفتم: «اينارو همين جا نگه دار نذار برن توي كوچه تا من برم بچههاي شمارم بيارم.»
در حالي كه به طرف بيرون كوچه ميدويدم، صداي لرزان و ملتمسانة زن راپشت سرم شنيدم:
تورو خدا... تورو قرآن...
به داخل كوچه پس كوچهها سرك كشيدم. هر جا كه احتمال ميدادم آنجاباشند، سر زدم. اصلاً خبري از آنها نبود كه نبود. در كوچهها پرنده پر نميزدهيچ جنبدهاي در كوچهها به چشم نميخورد.
ناگهان صداي غرشي وحشتناك در اسمان پيچيد. پردة گوشهايم به لرزهافتاد. شيهة تندي بود. نفهميدم چه شد. تا صدا ميآمد بيشتر شود خودم راانداختم جوي اب. خشكِ خشك بود. كف دستها را بر روي گوشهايم گذاشتم.از آن ميان، نگاهي به بامها انداختم، آنجا كه تا چند لحظه پيش مملو از آدمبود، حالا كسي پيدايش نبود. حتماً آنها هم از صداي غرش هواپيما درازكششده بودند.
گرومب... گرومب... و لحظهاي بعد صدايي خفهتر بلند شد. احتمالاً انفجارآخري، فاصله زيادي داشت. پژواك انفجار در كوچه ميدويد. به هر خانه كهميرسيد، شيشهها شروع ميكردند به لرزيدن. لحظهاي به همان حالدرازكش داخل جوي آب ماندم كه يكدفعه به ياد زن و بچهها افتادم. نميدانمچرا، اما دلم شور ميزد. ميخواستم به آن قسمت بدومو ديديم. نزديك كوچهكه شدم وحشت در وجودم دويد. دود و خاك از همه جا بلند بود.
داخل كوچه كه شدم، دود غليظ زرد رنگي در هوا چرخ ميخورد، بوي مشمئزكننده باروت شامهام را ميآزرد. ذرات ريز سياه، معلق در هوا كه بر صورتمنشتند، گرماي چندش آوري در درونم احساس كردم. دود خاك، رفته رفتهعقب كشيدند. چشمانم ميسوخت. با پشت دستها آنها را ماليدم.
همان شده بود كه حدس ميزدم؛ يكي از بمبها افتاده بود روي خانة زنهمان زن كه دو بچه را به او سپردم. ديوارها به يكباره و منظم فرو ريخته بودند.از همه سو صداي ضجه و شيون به گوش ميرسيد. مردم، كم كم پس از ترسو وحشتي طبيعي، هراسان به دور محل انفجار حلقه زدند. هر كس به اميدكمك، به سويي ميدويد و تكه سنگ يا تيرآهني را از اين طرف و آن طرفميشكيد. زنان، كه چادر بعضي شان بر شانه هايشان سر خورده بود جيغ زنان،پنجع بر صورت ميخراشيدند. هر كسي چيزي ميگفت: يكي به زمين و زمانناسزا ميداد، ديگري در حالي كه اشك از چشمانش جاري بود دستها را بهاسمان گرفت و گفت: «خدايا خودت ببين چي ميكشيم. يه كاري كن بچههامون تو جبههه تقاص اين خونا رو بگيرن...»
صداي آژير آمبولانس همچون شيون زنان، كوچه پيچيد. جيغ آن، كهراهي براي ورود ميجست، هر آن بيشتر ميشد. دستم به كاري نميرفتميخواستم به جايي تكيه دهم. نگاهي به دور بر انداختم. ديواري سرپا نديدمتا خودم را به آن بچسبانم. مثل برق گرفتهها، مبهوت در ميان جمعيتايستادم. هر كس كه ميگذاشت، خواه ناخواه تنهاش به من ميگرفت. خودم رابه كنار ديوار خانة ويران شده آنجا كه ظاهرش نشان ميداد در ورودي باشدرساندم. شوكه شدم. همان طور ايستادم و به تلاش مردم و ماموران براييافتن اجساد چشم دوختم. به خودم كه آمدم، جلو رفتم و محلي را كه احتمالميدادم زن و بچهها آنجا باشند، به نيروهاي امدادشان دادم. كند و كار شروعشد. خاك و آجر و تيرآهنهايي را كه مثل پلاستيكي كه در برابر آتش قراربگيرد، در هم پيچيده بودند، به كمك مردم كنار زدند.
پيدايش شد. خودش بود. از چادر سفيد گلدارش مطمئن شدم. چادري باگلهاي آبي، اما حالا خوني. با سعي فراوان جسد زن بيرون آمد. اولش خيليسنگين بود دستهايش هنوز در خاك بود. بالا كه ميآوردنش، ديدم دستهايشرا به دور كمر آن دو كودك حلقه كرده و آنان را در پناه گرفته است. آنان را بهسينهاش چسبانده بود. آن دو نيز ساكت و آرام خفته بودند. خطي سرخ از بينيپسرك بر پشت لبش جاري بود. سر دخترك به پهلو كج شده بود.
جنازه زن را در حالي كه چادر سفيد غرق به خون را بر رويش كشيدند، برروي برانكارد به داخل آمبولانس بردند. دستم را به آمبولانس گذاشتم و به آنتكيه دادم، ناگهان ناله جانسوزي از پشت سر به گوشم خورد. در جا خشكم زدصداي ناله همراه با هق هق گريه، قلب آدمي را ميخراشيد. رويم را كهبرگرداندم، پسر بچه پنج و شش سالهاي را ديدم كه دست دختر بچهاي را دردست داشت و با مشت بر بدنه آمبولانس ميكوبيد. جويبار اشك از چشمانشسرازير بود، خاكها را ميشست و پايين ميرفت. نزديك كه شدم فقط اين راتوانستم بشنوم:
ـ مامان جون... مامان جون...
شهید علی کریم زاده