0

خاطرات > رزمندگان > دستهاي‌ ياريگر

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات > رزمندگان > دستهاي‌ ياريگر

خسته‌ بودي‌. بدنت‌ كوفته‌ بود. از درد به‌ خودت‌ مي‌پيچيدي‌، صداي‌ خمپاره‌،ديگر نمي‌آمد. اما بدنت‌، دست‌ و پايت‌، از سوزش‌ تركش‌ گِزگِز مي‌ كرد.
 

روي‌ برانكارد، كنار همرزمان‌ مجروحت‌ دراز كشيده‌ بودي‌. نگاهت‌ به‌سقف‌ آسمان‌ بود و زير لب‌ ذكر مي‌گفتي‌. احساس‌ كردي‌ از زمين‌ بلندت‌ كردند.تكان‌ كه‌ خوردي‌، نگاهت‌ به‌ سيماي‌ جوان‌ افتاد كه‌ پايين‌ يايت‌ بود. لبانش‌زيبا مي‌خنديد و چشمانش‌ سلامت‌ مي‌داد.
«سلام‌ بردار...  خدا جرت‌ بدهد...» و تو با چشمانت‌ جواب‌ دادي‌، جلو و عقب‌برانكارد را گرفته‌ بودند و بردنت‌ داخل‌ قطار. واگنهاي‌ سفيد رنگ‌ با آرم‌ سرخ‌هلال‌ ماه‌، تو را هم‌ روي‌ تختهاي‌ كنار پنجره‌ جاي‌ دادند.
تشنه‌ ات‌ بود. نگاهي‌ به‌ سر و ته‌ راهرو انداختي‌، هنوز لبانت‌ باز نشده‌ بود كه‌همان‌ جوان‌ را يك‌ بار ديگر ديدي‌، باز هم‌ مي‌خنديد. خواستي‌ طلب‌ آب‌ كني‌كه‌ ليوان‌ آب‌ زلال‌ را جلوي‌ چشمانت‌ آورد. آن‌ را به‌ لبان‌ خشكيده‌ ات‌ نزديك‌كرد و...
دست‌ روي‌ دستت‌ گذاشت‌، خنكي‌ دو دستش‌ حرارت‌ و گرماي‌ بدن‌ مجروحيت‌را جاني‌ تازه‌ بخشيد. سر حرف‌ را باز كرد:
ـ چند سالت‌ است‌؟ اهل‌ كجايي‌... كجا مجروح‌ شدي‌... بسيجي‌ هستي‌؟
و تو دستش‌ را فشردي‌ و پاسخ‌ گفتي‌: «بله‌ بسيجي‌ هستم‌... اهل‌ تهران‌...هفده‌ سالم‌ است‌... در خرمشهر تركش‌ خوردم‌... تو كه‌ از او سوال‌ كردي‌، سرش‌را انداخت‌ پايين‌. احساس‌ شرم‌ مي‌كرد  وقتي‌ گفت‌:
ـ شما اهل‌ كجاهستيد... بسيجي‌ هستيد... توي‌ كدام‌ لشكر بودي‌؟
با همان‌ حجب‌ و صداقت‌ پاسخت‌ داد: ـ من‌ هم‌ اهل‌ تهران‌ هستم‌... ولي‌من‌... بسيجي‌ نيستم‌... يعني‌ توفيق‌ نداشتم‌ كه‌ توي‌ جبهه‌ باشم‌... ناراحت‌شدي‌. دلت‌ شكست‌ از اين‌ كه‌ شرمنده‌اش‌ ساختي‌، نگذاشتي‌ ادامه‌ حرفش‌ رابزند. سريع‌ گفتي‌:
ـ كي‌ گفته‌ شما جبهه‌ نبودين‌؟... همين‌ كاري‌ كه‌ شما مي‌كنيد، به‌ اندازه‌ زدن‌ ده‌تا تانك‌ عراقي‌ ارزش‌ دارد. همين‌ كه‌ دلمان‌ خوش‌ است‌ بعد از مجروحيت‌شماها بالاي‌ سرمان‌ هستيد، كلي‌ از دردهايمان‌ التيام‌ مي‌يابد. من‌ خودم‌ توي‌جبهه‌ «حمل‌ مجروح‌» بودم‌ ولي‌ امشب‌ قسمتم‌ اين‌ بود كه‌ شما با برانكارد مراحل‌ كنيد...
و او خنديدي‌. به‌ همان‌ زيبايي‌ اول‌. به‌ خودت‌ باليدي‌. افتخار كردي‌ كه‌ چنين‌هموطناني‌ داري‌. شاد شدي‌ كه‌ هر كس‌ را در يك‌ لباس‌ و نام‌ مي‌ديدي‌ كه‌ به‌هموطنان‌ خود خدمت‌ مي‌كنند. بدون‌ هيچ‌ چشمداشت‌ و توقعي‌.
ساعت‌ از دو نيم‌ نيم‌ گذشته‌ بود. تو و او همچنان‌ مي‌گفتيد و مي‌خنديديد. او ازوظايفش‌ در «سازمان‌ جوانان‌ هلال‌ احمر» مي‌گفت‌ و تو از عمليات‌ تعريف‌مي‌كردي‌. ناگهان‌ قطار سرعتش‌ را كم‌ كرد. توقف‌ كردنش‌ بي‌ موقع‌ بود،صدايي‌ از بيرون‌ آمد. تو سراسيمه‌ از پنجره‌ نگاهي‌ به‌ بيرون‌ انداختي‌. ظاهراًقطار در ايستگاهي‌ ايستاده‌ بود. صدا نزديك‌تر شد صلوات‌ بود و تبريك‌،شادي‌ بود و تشكر. چند شاخه‌ گل‌، در آن‌ نيمه‌ شب‌، از پنجره‌ تقديمت‌ شد.دست‌ پيرزني‌ بود سالخورده‌. با قامتي‌ خميده‌ و با لهجه‌ غليظ‌ شاخه‌هاي‌ گل‌ رانثارت‌ كرد. هر دويتان‌ خنديديد. اصلاً ديگر احساس‌ درد نمي‌كردي‌. مگرمجروح‌ نشدي‌ بودي‌. پس‌ چرا بدنت‌ نمي‌سوخت‌؟
در آن‌ تاريخي‌ شب‌، در ايستگاه‌ اراك‌ قطار سفيد هلال‌ احمر ميان‌ جماعتي‌ كه‌ساعتها انتظار آمدنش‌ را مي‌كشيدند ايستاده‌ بود و مردم‌ صاف‌ دل‌ و پاك‌سرشت‌، تبريك‌ آزادي‌ خرمشهر را به‌ مجروحين‌ مي‌گفتند.
دستت‌ را در گردن‌ او انداختي‌ و سيماي‌ يكديگر را غرق‌ در بوسه‌ كرديد. بايد كه‌وداع‌ مي‌كرديد. جدا نشده‌، دلتان‌ براي‌ هم‌ تنگ‌ شده‌ بود اما بايد مي‌رفتيد. توبا آمبولانس‌ به‌ بيمارستان‌ و او با همان‌ قطار سفيد، دوباره‌ به‌ سوي‌ اهواز براي‌سفري‌ ديگر. در راه‌ خدمت‌ به‌ همكلاسي‌ همشهري‌ و هموطن‌ خود. ياري‌رساندن‌ به‌ همنوع‌.

حمید داودآبادی

 
 
شنبه 27 آذر 1389  8:02 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها