خاطرات > رزمندگان > زيارت
|
يك بار براي شناسايي مناطق دشمن ، به طور ناشناس رفتم كربلا . قبلا با خودم قرار و مدار بسته بودم كه « لام » تا « كام » با كسي حرف نزنم .
پس از آنكه زيارت فصلي كردم و حسابي پيش حضرت اباعبدالله (ع) عقده گشايي كردم ، تصميم گرفتم ه برگردم .
هوش و حواسم بجا نبود . تمامي دلم جا مانده بود پيش آقا . توي حال خودم بودم . با بي ميلي قدم برمي داشتم كه تنه ام خورد به مردي عرب . ناگهان از دهانم پريد و ناخماسته گفتم : « ببخشيد آقا ... معذرت ... »
مرد عرب كه با منظره غير منتظره اي رو به رو شده بود ، حيرت زده نگاهم كرد . فورا به خودم آمدم و تا آن مرد عراقي به خودش بجنبد ، خودم را ميان ازدحام جمعيت گم كردم و از تيررس نگاهش گريختم .
سردار شهيد « مهدي زين الدين
|
تشکرات از این پست