تابستان سال 1379 بود که پدر و مادرم برای تحقیق مادرم عازم سفر به انگلستان شدند. در فرودگاه بعد از مهر و پاسپورت و غیره باید مسافران از محلی عبور میکردند که مبادا اسلحه یا چاقویی همراه داشته باشند.
مادرم از محل مورد نظر عبور کرد. نوبت به پدرم رسید اما زمانیکه میخواست از محل مورد نظر عبور کند دستگاه شروع به آژیرزدن کرد ماموران پدرم را به اتاقی بردند تا بدنش را بازرسی کنند و جسم موردنظر را که باعث شده بود دستگاه آژیر بکشد را پیدا کنند، اما با تعجب از اتاق بیرون آمدند و گفتند که هیچ چیز پیدا نکردهاند. در اینجا بود که در حالی اشک در چشمانش مادرم جمع شده بود گفت:«در بدن همسر من چندین ترکش وجود دارد که آنها باعث شدند آژیر دستگاه به صدا دربیاید.» ماموران با شرمندگی کنار رفتند و اجازه دادند که پدرم همراه مادرم به انگلستان برود.
منبع: سایت صبح