0

خاطرات > رزمندگان > آب اروند

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات > رزمندگان > آب اروند

سیاهی شب همه جا را گرفته بود بچه‌ها آرام و بی‌صدا پشت سر هم به ترتیب وارد آب می‌شدند هرکس گوشه‌ای از طناب را در دست داشت.

گاه‌گاهی نور منورها سطح آب را روشن می‌کرد و هر از گاهی صدای خمپاره‌های سرگردان به گوش می‌رسید.30 متر به ساحل اروند یکی از نیروها تکان خورد خواست فریاد بزند که نفر پشت سرش با دست دهان او را گرفت و آرام در گوشش چیزی زمزمه نمود اشک از چشمان جوان سرازیر شد، چشمهایش را به ما دوخت و در حالیکه با حسرت به ما می‌نگریست گوشه طناب را رها کرد و در آب ناپدید شد. از مرد پرسیدم:«چه چیزی به او گفتی؟» با تأمل گفت:«گفتم نباید کوچکترین صدایی بکنیم وگرنه عملیات لو می‌رود اون وقت می دونی جون چند نفر... عملیات نباید لو بره» تمام بدنم می‌لرزید،‌جوان در میان موج خروشان اروند به پیش می‌رفت.

منبع: سایت صبح

 
 
شنبه 27 آذر 1389  7:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها