0

خاطرات > رزمندگان > آخرین لبخند

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات > رزمندگان > آخرین لبخند

صبح با قایق رفت جلو، مدام خودش را نفرین می‌كرد چرا كه با گردان اسماعیل نرفته، به كنار اسكله كه رسید، جا خورد بدنش لرزید،


بچه‌های روی میله‌های تیز خورشیدی دراز كشیده بودند. خونابه زیر شكم‌هایشان، اطراف میله‌های خورشیدی را سرخ كرد آب رفته بود كه خورشیدی‌ها سرشان آمده بود بیرون. این‌ها بچه‌های گردان غواص بودند كه خورشیدی‌ها را بغل گرفته بودند تا پیكرشان روی آب شناور نشود و كمین دشمن متوجه حضور نیروها نشود.

اشك در چشمانش حلقه زد یكی از آن‌ها را می‌شناخت. سربند سبز بر سر داشت به زحمت انگشتان او را از لای خورشیدی بیرون كشید. نمی‌دانست گریه كند داد بكشد، فقط سرش را به سر او نزدیك كرد هنوز لبخند بر لبش بود.
   
منبع: سایت صبح

 
 
شنبه 27 آذر 1389  7:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها