0

خاطرات > رزمندگان > اعلامیه

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات > رزمندگان > اعلامیه

بهار سال 65 بود، سالی جدید آغاز شد و مثل سنت همه‌ی ایرانیان من هم با خرید یك جعبه شیرینی به دیدن استاد خطاطی‌ام شیخ یونس رفتم.

 بعد از احوالپرسی و روبوسی در حال چای خوردن متوجه شدم كه یونس در حال نوشتن اعلامیه‌ای كه محتوی آن خبر مرگ شخصی را می‌داد، است. كنجكاو شدم كه بدانم آن شخص كیست كه با دیدن نام شیخ یونس در آخر اعلامیه متوجه شدم كه اعلامیه متعلق به حاج یونس است شیخ اعلامیه را مقابل من قرار داد و از من در مورد متن آن سؤال كرد، خوب كه دقت كردم حتی روز سوم و هفتم آن را هم ذكر كرده بود متعجب شدم اول خندیدم اما وقتی به صورت مصمم حاجی نگاه كردم، خنده بر روی لبانم خشك شد، آن روز به هر ترتیبی كه بود گذشت. در عملیات صاحب‌الزمان زمانی كه زیر گلوله‌های نیروهای بعثی خیلی از دوستانم به دیدار پروردگار رفتند مرا نیز به دلیل جراحات وارده به بیمارستان منتقل كردند. غروب یكی از روزهایی كه در بیمارستان بودم خبر شهادت حاج یونس را برایم آوردند. دلم گرفت، لبانم لرزید، چشمانم پر از اشك شد و صورتم به اندازه‌ی پهنای اقیانوس خیس .... روز شهادت حاج یونس دقیقاً مصادف با همان تاریخی بود كه خودش در اعلامیه‌ای كه با دست خودش به چاپ رسانده بود مصادف گردید.


منبع: سایت صبح
 

 
 
شنبه 27 آذر 1389  7:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها