0

خاطرات > رزمندگان > انار

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات > رزمندگان > انار

دور هم نشسته بودیم با شور و حال خاصی انار می‌خوردیم که محمود گفت:«بچه‌ها دیشب خواب دیدم که مثل حالا داشتیم انار می‌خوردیم

 از بیرون سنگر، صدای عجیبی به گوشمان خورد. من رفتم ببینم چه خبر است که تیری به قلبم خورد. در حال بیهوش شدن بودم که مردی سبزپوش و نورانی مرا در آغوش کشید و گفت:«تو هم مثل من شدی بیا با هم برویم.»
هنوز حرف سید تمام نشده بود که صدایی از بیرون سنگر توجه ما را جلب کرد.همه نگاه ها به خروجی سنگر دوخته شد. خورشیدی بلافاصله بیرون دوید و ما هم پشت سر او حرکت کردیم. اما در بیرون سنگر اصابت تیری به قلب رسید او را بر خاک انداخت.

منبع : سایت صبح 

 

 
 
شنبه 27 آذر 1389  7:36 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها