غروب بود صدای خنده بچهها فضا را پر کرد یکی از سربازها با اصرار از حسن خواست دفعات مجروحیتش را برای تازه واردها بگوید
حسن با خنده نگاهی به بدنش انداخت و گفت:«پای راستم در بیتالمقدس دستم در فتحالمبین، زانو در زیر، سر در کوشک، ابرو در طریقالقدس، کمر در خیبر و ...» تمام مجروحیتهایش را به خاطر داشت آخرین زخمش را در تاریک و روشنی عملیات بدر در آنسوی آب های مجنون در شرق دجله دیدم به اصرار نیروهای تعاون و دوستانش جهت مداوای دست به عقب فرستاده شد. اما در این فاصله و در جنگ و نبرد هیچکس آخرین زخمش را ندید نه به عقب رسید و نه در جلو خبری از او بود در هیچ کجای جبهه نشانی از پیکر مجروحش یافت نشد.
حسن مفقود شد شاید هم چون خوبترین خوبها همانند جعفر طیار، ادریس پیامبر (ص) به آسمان رفت حسن انبری با لبخند همیشگیاش ما را ترک کرد.
منبع : سایت صبح