بهار آمده بود و سبزى درختان باغ چشم را مى نواخت. عطر شكوفه هاى گيلاس همه جا را پر كرده بود. دامنه قهوه اى رنگ زمين هاى اطراف خانه هاى كاهگلى زير ساقه هاى نورسيده گندم پنهان شده بود و نسيمى كه از روى ساقه هاى كوتاه و نازك گندم مى گذشت، فرش سبز رنگ زمين را چون موج آب به حركت در مى آورد.
تو ساروق كهنه ات را بر زمين پهن كردى و نان هايى را كه به دست خودت پخته بودى، روى آن چيدى. چهار گوشه ساروق(۱) را گره زدى و آن را به دوش گرفتى. مى دانستى كه اگر اين نان ها را به نيازمندان روستا بدهى نذرت ادا خواهد شد.
نذر كرده بودى كه اگر او سالم از جبهه بازگردد، يك كيسه آرد را نان بپزى و به نيازمندان بدهى؛ و اكنون او بازگشته بود.
آن روز صبح كنار رودخانه نشسته بودى و كوزه را از آب سرد و زلال پر مى كردى . آن وقت چشم از آب رود كه برداشتى، اول چكمه هاى سياه و واكس نخورده اش را ديدى كه از فرط خاك آلودگى رنگ باخته بود. وقتى هم كه سر بلند كردى و لباس هاى رزمش را ديدى، قلبت ناگهان فرو ريخت و كوزه سفالين از دست هاى لرزانت بر سنگ هاى كنار رودخانه افتاد و شكست.ايستادى. روبه رويش ايستادى و در حالى كه گوشه روسرى گلدارت را جلو صورت سرخ شده از شرمت گرفته بودى، زير چشمى نگاهش كردى؛ آرام و گردآلوده در برابرت ايستاده بود و چشمان قهوه اى رنگش زير سايه ابروان خوش حالتش، چهره اى مردانه به او مى داد. دو زانو در كنار رود نشست، كوزه دوم را از آب پر كرد و در حالى كه آن را به دستت مى داد، گفت: «نمى دونم چرا يك دفعه توى راه به دلم بد افتاد و زود برگشتم، دختر عمو...»
درخششى قلبت را روشن كرد. مى دانستى كه با آن همه نذر و نياز به زودى بر خواهد گشت؛ و آن روز او آمده بود و تو آخرين نذرت را هم ادا كرده بودى... وقتى پدرت به خواستگارى اش جواب منفى داد، دلت شكست. دائم مى گريستى. تنها كسى كه در زندگى از جان بيشتر دوست داشتى، او بود؛ تنها كسى كه حاضر شده بودى به خاطرش در برابر پدرت بايستى. به پدر گفته بودى تنها با او ازدواج خواهى كرد و پدر در حالى كه دانه هاى درشت تسبيح را مى چرخاند، به تو نگريسته بود. تو از خجالت سرخ شده بودى و سرت را پائين انداخته بودى. با انگشت، طرح اسليمى ترنج قالى را دنبال مى كردى و نگاه از آن بر نمى داشتى، مبادا كه چشم در چشم پدر بيندازى.
صداى پدرت را شنيدى كه مى گفت: «درسته كه پسر عموته. درسته كه مى گن عقد دختر عمو- پسر عمو توى آسمون بسته شده، ولى با همه اين حرف ها و با وجود يك ازدواج ناموفق توى زندگيش، من راضى به اين وصلت نيستم.» و تو مى گريستى؛ دانه هاى اشك از روى گونه هاى تب دارت روى ترنج قالى فرو مى ريخت و باز صداى پدر در گوش ات مى پيچيد: «همين شب جمعه عقد كنان تو و براته. من قول ازدواجت رو به پسر عمو همايون خان دادم...»
اين نخستين بارى بود كه در زندگى ات احساس بى پناهى و درماندگى مى كردى، احساس مى كردى كه تنها وجود دوست داشتنى زندگى ات را از دست خواهى داد؛ تنها كسى را كه از كودكى ات دوست داشتى، همبازى اش بودى و سال هاى كودكى را با او در ميان گندم هاى نو رسيده و زمين هاى اطراف روستا جست و خيز مى كردى و مى دويدى.
تنها كسى كه بعدها، وقتى بزرگ تر شدى، ازش دور ماندى او بود؛ ديگر براى آب كردن كوزه هاى سفالين كمكت نمى كرد و ديگر براى دويدن و زودتر رسيدن به رودخانه با هم مسابقه نمى گذاشتيد.
وقتى بزرگ شدى، وقتى دانستى نجابت و حياى يك دختر نوجوان در اين است كه با دختران همسن و سالش همراه باشد و با آنها به كنار رودخانه برود و با آنها نان بپزد، و وقتى دانستى كه بايد از مردها دورى كنى، از او دور شدى. از او جدا شدى و ديگر حتى براى لحظه اى نتوانستى به چشمانش بنگرى، بى آن كه گونه هايت سرخ شود.
باز هم گريستى. دانه هاى اشك از روى گونه هاى تب دارت به پائين مى غلتيد. اين بار ، لبه تنور نشسته بودى. تنور سياه شده از دود آتش نان هايى كه شب ها مى پختى. تنورى كه تمام درد و نيازهايت را در ميان دل ملتهب و داغ دارش زمزمه مى كردى و مى گريستى و اشك هايت ميان تنور مى چكيد و نجوايت با گل هاى آتش آن ادامه مى يافت.
با همان سادگى دخترانه، با همان بى ريايى قلب كوچكت، از خدا خواستى كه تو را به او برساند، از خدا خواستى كه تو را براى او و او را براى تو نگه دارد. زمزمه هاى غمينت در تنور گرم مى پيچيد و آرام آرام، با نجوايى آهنگين بازتاب مى يافت.وقتى كه اندوهت را با تنور باز گفتى، احساس سبكى كردى. احساس كردى صدايى مى آيد؛ صدايى ملكوتى، صدايى ربانى، صدايى كه گيرايى آن را در هيچ آوايى نشنيده بودى و لحنى كه آن را در هيچ كلامى نيافته بودى! حس مى كردى صدايى تو را مى خواند و مى گويد، حاجتت اجابت مى شود.
اين بار تپش قلبت را درون سينه پر تب و تابت بيشتر احساس مى كردى. سر بلند كردى و اطراف را نگريستى، ولى جز صداى زنجره ها و آواى باد در ميان شاخه هاى درختان صداى ديگرى در آن تاريكى به گوش نمى رسيد!سه ماه از بهار آن سال مى گذشت و سبزى درختان باغ و سرخى گيلاس هاى نشسته برشاخه ها بيشتر شده بود. دامنه زمين هاى اطراف زير ساقه هاى بلند گندم پنهان شده بود، و بادى كه از روى ساقه هاى بلند گندم مى گذشت، فرش سبز رنگ را چون موج موج آب، به حركت در مى آورد.
تو ساروق كهنه ات را پهن كردى و نان هايى را كه به دست خودت پخته بودى، روى آن چيدى. چهار گوشه ساروق را گره زدى و آن را به دوش گرفتى، مى دانستى كه اگر اين نان ها را به نيازمندان بدهى، حاجت دومت نيز برآورده خواهد شد.
تو نذرت را ادا كرده بودى و دعايت مستجاب شده بود. پنجشنبه اى كه پدرت قولش را به خواستگاران داده بود، هنوز نيامده بود كه او آمد. با همان لباس هاى خاكى و كفش هاى غبار آلود، در چارچوب در خانه شما پيدايش شد، در حالى كه سرش را پائين انداخته بود و به ترنج قالى چشم دوخته بود؛ او آن روز براى چندمين بار تو را از پدرت خواستگارى كرد.
گفت: «عمو جان، من كه پدر و مادر ندارم؛ شما در حقم پدرى كنيد!»
پدرت اشك در چشم هايش حلقه بسته بود و دست برشانه برادرزاده اش گذاشته بود، بى آن كه ديگر به خواستگارى پسر عمو همايون خان بينديشد، گفت: «فكر مى كردم شايد تو سال ها برنگردى، وگرنه همان دفعه اول كه به خواستگارى دختر عمويت آمدى موافقت مى كردم. حالا هم دير نشده، شما دو تا براى هم ساخته شده ايد.»
و با شنيدن حرف هاى پدر، جانت از شوق لبريز شد. مى دانستى كه نذرت قبول شده و پدر با وجود آن همه مخالفت ها به يك باره تصميمش عوض شده است. تو گوشه روسرى گلدارت را جلو صورت سرخ شده ات گرفتى و زير چشمى او را نگاه كردى كه ميان لباس هاى رزم، هيبتى
با شكوه داشت. با آن چشم هاى قهوه اى كه سايه ابروان خوش فرمش حالت مردانه اى به او داده بود، و قلبت چنان در سينه پر تب و تاب مى تپيد كه گويى جاذبه نگاهش مى خواست دلت را از سينه بيرون بكشد.
و شب جمعه همان هفته پاى سفره عقد نشستى. نگاهت به نان تزئين شده سفره عقد افتاد و حلقه اشك شكرى به چشمان روشنت دايره بست؛ خداى مهربان تو، مهربانت را به تو بازگردانده بود.
۱- ساروق- در زبان محلى خراسان به معناى بقچه
مريم عرفانيان