صبح اولين روز از عمليات والفجر 9 به اتفاق محمود(1 ) و چند تن ديگر از بچه ها به خط مقدم رفتيم . محمود مسئولين محور و فرمانده گردانها را خواست . مي خواست آخرين وضعيت را بررسي و دستورات لازم را براي ادامه عمليات صادر كند. دشمن هنوز موقعيتش را تثبيت نكرده و وضعيت نيروهايش حسابي آشفته بود. ما بايد از اين به هم ريختگي دشمن نهايت استفاده را مي برديم . در خط خودي نيز نيروها سخت درگير بودند.
تنها حربه دشمن در آن شرايط آتش دوربرد بود. گلوله هاي خمپاره يكي پس از ديگري شليك مي شدند و هلي كوپترها هم از بالا خط ما را به راكت بسته بودند نبودن ضد هوايي طوري جسورشان كرده بود كه روي سر نيروها و در ارتفاع پايين پرواز مي كردند. مانده بوديم كه زير اين آتش سنگين محمود چطور مي خواهد جلسه برگزار كند. يك دفعه ديدم كه اشاره به كناره خاكريز كرد و گفت : « همين جا مي نشينيم و حرفهامون رو مي زنيم »
حيرت زده گفتم : « اينجا كه توي ديد است مي زنندمان ! »
انگار حرفم را نشنيد او نشست بقيه هم نشستند هفت ـ هشت نفري مي شديم . نقشه را پهن كرد و شروع كرد به صحبت .
مطمئن بودم كه محمود در هر كاري رضايت حضرت حق را در نظر دارد. يقينا اين بازي با مرگ هم از سوي او بدون حكمت نبود. بودن توي خط مقدم و بين نيروها آن هم صبح عمليات و زير آتش دشمن خيلي در روحيه بچه ها اثر مي گذاشت . آنها وقتي مي ديدند كاوه و فرماندهانش آن طور باجسارت و بي باكي نشسته اند و سرگرم برنامه ريزي هستند جرات بيشتري پيدا مي كردند و بدون احساس ترس جواب دشمن را مي دادند و اين خيلي كارساز بود.
گرم صحبت بوديم كه يكي از راكتهاي هلي كوپتر دشمن خورد چند قدمي ما و منفجر شد. از شدت انفجارش گرد و خاك زيادي بلند شد. وقتي كه گرد و خاكها خوابيد يكي از بچه ها گفت : « خدا رو شكر كه هيچ كس طوري نشد. » نيروهايي هم كه اطرافمان بودند طوريشان نشد. حالا با تمام وجود از اين دلهره داشتم كه راكتهاي بعدي درست وسط جمع بخورد. اما محمود چنان آرامشي داشت كه انگار نه انگار اتفاقي افتاده است دوباره شروع كرد به صحبت .
دلم مثل سير و سركه مي جوشيد. نگران محمود و بقيه فرماندهان بودم . اگر براي هر كدامشان اتفاقي مي افتاد براي ادامه عمليات ضربه جبران ناپذيري به حساب مي آمد. ماندن در آنجا اصلا صلاح نبود. به محمود گفت : « چون فرمانده گردانها در خطرند اينجا جاي ايستادن نيست . »
فقط نگاهم كرد. با همان نگراني ادامه دادم : « اگه براي هر كدامشون مساله اي پيش بياد همه برنامه ها به هم مي خوره . »
خلاصه پافشاري كردم كه حتما بايد از اينجا برويم . محمود اگر چه نمي خواست آنجا را ترك كند اما به خاطر حفظ جان نيروها و اطاعتي كه از مافوق داشت پذيرفت كه به محل امن تري برويم .
ارسالي بنياد شهيد و امور ايثارگران استان خراسان رضوي
ـــــ
(1 ) سردار شهيد محمود كاوه : فرمانده تيپ ويژه شهدا
روزنامه جمهوري اسلامي - حجه الاسلام علي اصغر موحدي