0

خاطرات > رزمندگان > شب مجنون

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات > رزمندگان > شب مجنون

ساعت حدود نه شب بود. شب جزيره مجنون. آن شب صاف بود و آرام. بچه ها شب هاى جمعه حال و هواى خودشان را داشتند، گريه مى كردند و دعامى خواندند.
 
 يكى به ياد دوست پرواز كرده اش مى گريست، ديگرى از جا ماندن گله داشت. آن شب طبق روال جمعه شب هاى گذشته بچه ها جمع شده بودند تا دعاى كميل بخوانند. آن شب، شب تابستان جزيره مجنون ستاره ها ميهمان ما بودند. بچه ها به دنبال جايى بودند كه بتوان در آن دعا خواند. هوا گرم بود. عاقبت همه در چپرى كه براى فرار از گرما درست كرده بوديم جمع شديم . يكى از بچه ها شروع كرد به خواندن دعا. صداى ناله و گريه انسان هاى پاك با يارب ياربشان حال و هواى ديگرى به جزيره و آسمان جزيره داده بود. خط آرام بود و از آتش عراقى ها هم خبرى نبود. دعا داشت كم كم به پايان مى رسيد. همه درد دلها و دعاها و راز و نيازهايشان را با خدا كرده بودند و حالا منتظر اجابت دعاهايشان بودند. هنوز دعا به آخر نرسيده بودكه انفجار خمپاره اى دعاى آنانى را كه از ماندن گله داشتند را اجابت كرد . خبر رسيد يكى از بچه هاى خرم آباد كه متأهل بود و تازه از مرخصى آمده بود دعايش را خداوند قبول كرد و به دوست پيوسته است. گلوله كينه توز بعدى درست جلوى دم در سنگر اصابت كرد و با لرزشى شديد منفجر شد. خيلى از بچه هايى كه تا لحظاتى پيش با كميل بودند و خدا ،در خون غلتيده بودند و چه زيبا آن شب دعايشان مستجاب شد.

راوى : حسين قاسمى
گردآورى و بازنويسى: محمد باقر پورمند
روزنامه ایران 860209
 
 
شنبه 27 آذر 1389  4:17 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها