خاطرات > رزمندگان > كيمياگر
| نمى دونستى چه ساعتى از شبه. هنوز پلك هايت سنگينى هزار سال خواب قضا شده را داشت.
دستت رو مى آرى كه پلكت رو بمالى، توى ساعدت درد مى پيچه، تازه مى فهمى كه اين دستت به سرم وصل شده. يادت مى آد كه رو تخت بيمارستانى. كدوم بيمارستان؟ها... يادت اومد. ديگه فكر مى كنم خواب از سرت پريده باشه. با دست چپ آروم پلكت رو مى مالى.
نمى دونى چقدر خوابيدى. اتاقت آن قدر نور نداره كه خوب ببينى. داره سرفه هات شروع مى شه.
بايد مواظب باشى. فعاليت اضافى اصلاً برات خوب نيست. تازه يادت مى آد كه قبل از خوابيدن هم اين طورى شد؛ يقين دارى كه آرام بخش به خوردت دادن؟
ولى اين دردناك ترين آرام بخشى بود كه تا به حال به تو زدن. مى گفت تازه منتقل شده اينجا. يعنى داشت نقش بازى مى كرد؟!
نه نه... نه! خيلى عادى رفتار مى كرد. اگر هم نقش بوده خيلى حرفه اى بود.
دفتر خاطراتت رو برمى دارى. مى ذارى روى سينه ات؛ سينه ات آروم مى گيره. ياد صفحه ۲۹۰ مى افتى. واو به واوش رو حفظى.
خط اول: نازار دلى را كه تو جانش باشى!
خط پنجم: نخيل تر از نخل و صبوتر از صنوبر...! خط آخرش چى؟ نه ديگه... ديگه بى معنى شده.
يعنى چه بى معنى شده؟! شايد هم نشده... خداحافظ!
تمام وجودت تير مى كشه. با خودت مى گى اين تير هم ديگه مثل اون تيرها نيست.
حسرت سنگينى سينه ات رو آزار مى ده.
آهى مى كشى و نفست بوى خردل مى ده. هنوز حس مى كنى دور و برت رو دود گرفته.
اينجا يه بيمارستان دور از جنوبه. لهجه آدم ها به بودا گرايش پيداكرده و... و تو كيلومترها از آب دورافتادى... اصلاً هم نمى فهمى كه بچه هاى دبيرستان چى مى گن.
يادته از من مى پرسيدى: محمداصفهانى چطور شد كه مطرب شد؟!
عجب خنگى هستى والله! فكرمى كنى اين همون محمده؟!
بهتره يه بارديگه پلكاتو ببندى. يه منور مى زنن فرشته و على واسه چترش دعوا مى كنن.
به على قول مى دى كه يكى براش بيارى. مى گى اگه اين دفعه جنگ شد براى اون هم مى آرى و على مى گه: باشه بابا، پنج تابستون ديگه صبر مى كنم.
چقدر آسمون بوى فرشته مى ده!
چقدر آسمون بوى بال و پر گرفته!
تكانت مى دم كه چشم هاتو بازكنى. اصلاً برات خوب نيست. چشم بازمى كنى منور خاموش مى شه. بايد مراعاتت رو بكنم.
مى دونم درد گرفت ولى چاره اى نداشتم.
دوباره هوا بوى خردل گرفته. انگار كسى پشت دره. خيلى دوست دارى بدونى ساعت چنده. تاريكى بهت فشار مى آره. تهران شهر بزرگيه. اينو از چراغ برقاش مى شه فهميد. از اين جمله خنده ات مى گيره.
مى گى: «اصفهانم نصفه جهانه... ما فقط ول معطليم.» با خودت فكر مى كنى چقدر خوب بود به جاى اين كه توريست بياريم. منارجنبون صادر مى كرديم!
دوباره پلك هات مى افتن. از بلندگو پيچ مى كنن. به خاطر بازديد وزير تمام عوامل بايد تا اطلاع ثانوى در نيروگاه حضور داشته باشند.
دوباره كامپيوتر رو روشن مى كنى... ويندوز۹۸ خيلى كارها رو آسون كرده. حتماً سردخونه هام همه ديگه مجهز شدن. اين قدر سرفه هاتو نگه داشتى كه دارى خفه مى شى. يه سرفه مى كنى و برق قطع مى شه... همه جا تاريكه. با دستت وارسى مى كنى. خارشترها دستاتو مجروح كرده. بايد خودش باشه. سرنيزه تو درمى آرى و آروم مى زنى توى خاك. درسته، بايد مواظب سرفه هات باشى!
با ملايمت، خاك دورش رو خالى مى كنى. اين ديگه از اون ها نيست. مدل جديده. دست از پا خطا كنى با پرايد مى برنت بيمارستان.
چشم هاتو مى بندى و يا على مى گى. فرشته ها بالاى سرت دور مى زنن.
دستت رو مى گيرن ببرنت. مى پرسى: «مگه ساعت چنده؟»
يكى شون كه آشناتره مى گه: «ساعت بيست و چهاره.» ساعت هم همين جورى مى مونه.
مى پرسى: مگه امروز چندمه؟!
اولى كه كتاب و قلم دستشه، مى گه: «فردا على مى ره مدرسه!» با خودت تكرار مى كنى: على! على! على! على! على! على! على!...
فرشته ها دف مى زنن؛ دستاتو مى كشن. چشم مى بندى و مى گى: «ولى من قرار دارم؛ بايد برم! مسافرم.» پرستار با تعجب نگاهت مى كنه. چشماش پراشك شده. با بغض مى گه: «الآن هشت ساله مى گى مسافرم! الآن هشت ساله مى گى نمى خواى كسى به من ترحم كنه...» ديگه نمى تونه ادامه بده.
صورتت چشم آدمو مى زنه. ساعت ديوارى، بيست و پنج رو نشون مى ده!
دكتر مى گه: ببرينش توى ICU!
يكى فرياد مى زنه: «برو رو تپه!»
بى اختيار مى دوى. با بلندگو اعلام مى كنن: «برين رو بلندى ها»! نفست تنگى مى كنه.
وحشت ارزون مردن، تمام تنت رو فرامى گيره. آخه هيچ كس حاضر نمى شه خونبهاى يه آدم بى خيال باشه.
بى ماسك دوام نمى آرى. سرت گيج مى ره. چشم هاتو مى بندى. از بلندگو پيچ مى كنن: دكتر سليمى لطفاً به اتاق عمل!... دكتر...
چشم هاتو باز مى كنى. لبخند تلخى روى لبانت مى نشينه. ياد شربت خردل مى افتى كه جگرت رو جلا مى داد اما حالا داره روحت رو سيلى مى زنه.
يادت مى آد كه يه مدت روى بورس بودى. همه خردلى مى خريدن اما فقط واسه اين كه مد بود.
دوباره نفست تنگى مى كنه. آروم دفتر خاطرات رو روى ميز كنار تخت مى ذارى.
مى گفت: «بچه جنوبه؛ واسه ادامه تحصيل اومده.» تو گوشت رو انداخته بودى كه چى مى گن.
همكارش مى گفت: «اينم ماله جنوبه... اما اصلاً بهش نمى ياد.» خنده ات گرفته بود. با خودت مى گى عجب خنگيه! خب آدم يه بار كه بره نزديك آب، مال جنوب مى شه ديگه...
اصلاً يه وقتى مملكت همش جنوب بود. الآن چند وقتيه كه به هر چيزش يه شمال مى چسبونن...
شمال شرق... شمال غرب... شمال...
اصلاً چه فرقى مى كنه واسه كسى كه گم شده باشه؟! مگه تو خودت نمى گفتى كه دنبال بعد پنجمى؟! يعنى همش حرف بود؟
اين روزها اونايى كه كيمياگر مى خونن حتى، اين چيزارو خيلى راحت مى فهمن.
|
تشکرات از این پست