0

خاطرات > رزمندگان > گداخته

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات > رزمندگان > گداخته

ارديبهشت ۶۱ بود. در آمبولانسى شبيه مينى بوس باز شد. همه ما را به صورتى متراكم در آن ريختند. هيچ پنجره اى نداشت، جز روزنه اى در سقف، كه آن هم در آهنى محكمى داشت.
ديگر كسى ياراى آن نداشت كه ياورى براى مجروحان باشد؛ چون تكان خوردن و جابه جا شدن غيرممكن بود. اسيرى با چندضربه مشت كه منجر به شكستن يكى از انگشتانش شد، كمى از آن دريچه كوچك داخل سقف را باز كرد تا شايد كمى از هواى بيرون به داخل نفوذ كند.
تلاطم آمبولانس در طول مسير و كم و زياد شدن سرعت آن ، مصيبت بار بود و صداى «يازهرا» و «يامهدى» از حنجره برادران مجروح بلند مى شد كه دلها را مى سوزاند. خون گرم زخمى ها كه با عرق بدن بچه ها مخلوط شده بود بر كف خودرو جارى مى گشت. خورشيد نيز با تمام توان بر سقف فلزى آن مى تابيد و داخل را چون تنورى داغ، گداخته كرده بود. در آن مسير سخت و توانفرسا، مجروحى براثر فشار زياد و كمبود هوا و تشنگى، غريبانه شهيد شد.
... وقتى ما را پياده كردند، نفهميديم كه عراقى ها پيكر پاك آن شهيد اسير را به كجا منتقل كردند.

 


 
 
شنبه 27 آذر 1389  3:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها