ای که شمیم یاد تو گشته مرا هم نفسی
مردم چشمم به ره است تا که تو از ره برسی
روز و شبم منوراست ز چلچراغ یاد تو
روشنی است و خرمی به هر دری که می رسی
خزان شد و بهار شد,بوته شکوفه دار شد
زمزمه بیشمار شد ز شوق یار نو رسی
ای تو که ازعشق رخت اشک روانه می رود
نشانه ای روانه کن خجسته کن یاد کسی
نیک بگو نیک بگو ز یار نزدیک بگو
خیز و پراکنده بکن عطری از این خوش نفسی
من که دلم خجسته شد غصه ز دستم خسته شد
قافیه دسته دسته شد های گر از ره برسی…
شعر از:حجت عرب