یکی رفته در فکر فردای خویش که فردا چگونه درآید به پیش
رجز خواند و دل کند خوش همی که دلخوش کند زندگی آدمی
کامروز نه کاری به گردون کنم چو فردا درآید بر او چون کنم
چو فردا درآمد شد امروز او و فردای دیگر شدش روز او
شبی مرد دانا چو حالش بدید که دنبال فردا شده مو سپید
گرفتش به اندرز مرد حکیم که پند آید از سینه ی هر رحیم
ذغال سیه را به چشمه مشوی تو روزی امروز ز فردا مجوی
به امروز خود کار میکن بساز که فردا برایت شود کار ساز
شعر از:حجت عرب