خاطره هفتم :

سحريز خير اولسون ( صبحتون بخير )

آره يادمه زماني بود كه من و داداش خدايي و داداش فرزاد بود زياد هم زمان به اتاق چت ميومديم و با هم ديگه صحبت ميكرديم و كلي با هم ميخنديديم .... البته اونا كه از قبل بودن من به جمع تازشون وارد شده بودم و من رو قبول كرده بودند آره اين درسته ...........ديگه همه دوستان ميدونند معروف بوديم  و هستيم به سه ضلع طلايي مثلث اتاق چت .........خخخخ   درسته حاج خانم سلما .......

اين واسه من خيلي خاطره خوبي بود و خيلي خوشحال بودم  و هستم ......