گوسفند
شنبه 6 دی 1393 12:56 AMروزی نصرالدین از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال نصرالدین را افتاد.اوبه خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده استدزد رو به نصرالدین کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم. نصرالدین دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!روز بعد که نصرالدین برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟
تشکرات از این پست
ria1365