عابدى شب و روز به عبادت خدا مشغول بود اما او را كشفى حاصل نمى‏شد و حالى دست نمى‏داد. او ريشى بزرگ داشت كه گاهگاهى آن را شانه مى‏كرد. روزى موسى را در راه ديد و حديث خود را با او بازگفت و از او خواست تا از حق تعالى بپرسد كه چرا او را گشايشى حاصل نمى‏شود. چون موسى به كوه طور شد، اين سؤال را با حضرت حق در ميان گذاشت، خطاب آمد كه: او از وصل ما محروم مانده است زيرا همواره مشغول ريش خويش است!