يكى در باغ خويش رفت. دزدى را ديد كه پشتواره پياز بسته و قصد بردن آن را دارد!

گفت: در اين باغ چه كار دارى؟

گفت: در راه مى‏گذشتم ناگاه گردبادى وزيد و مرا در اين باغ انداخت!

گفت: چرا پياز كندى؟!

گفت: چون باد مرا مى‏ربود دست در بته پياز مى‏زدم و از زمين برمى آمد!

گفت: بسيار خوب! آنها را كه گرد كرده و پشتواره بست؟!

گفت: واللَّه من نيز در اين انديشه بودم كه تو آمدى!!